مؤمنان با اين ديد و جهان بينى هر چه در عالم مىبينند از پرتو وجود او مىدانند و هرگز توجه به اسباب ، آنها را از مسبّب الاسباب غافل نمىكند .
تمام موجوداتى كه در اين جهان مىبينيم همه روزى معدوم بودهاند ، سپس لباس وجود بر تن كردهاند و يا به تعبير دقيقتر روزى هيچ نبودهاند و سپس وجود شدهاند ، اين دليل بر آن است كه آنها « معلول » وجود ديگرى هستند و از خود هستى ندارند .
و مىدانيم هر وجود معلولى وابسته و قائم به « علت » خويش و سراپا نياز و احتياج است و اگر آن علت نيز معلول علّت ديگرى باشد او هم به نوبهء خود محتاج و نيازمند خواهد بود و اگر اين امر تا بى نهايت تسلسل پيدا كند ، مجموعهاى از موجودات نيازمند و فقير خواهيم داشت ، مسلّم است كه چنين مجموعهاى هرگز وجود نخواهد يافت ، چرا كه بى نهايت نياز ، نياز است و بى نهايت فقر ، فقر ، هرگز از بى نهايت صفر عددى به وجود نمىآيد و از بى نهايت وابسته استقلالى حاصل نمىشود .
از اين جا نتيجه مىگيريم كه سرانجام بايد به وجودى برسيم كه قائم به ذات است و مستقل از تمام جهات و علت است و معلول نيست و او واجب الوجود است .
اين سؤال پيش مىآيد كه چرا در اين آيه تنها سخن از انسانها و نياز آنان به خدا است ؟ در حالى كه فقر جنبهء عمومى در عالم هستى است ؟ پاسخ اين است كه اگر انسان كه گل سرسبد موجودات اين جهان است سراپا نياز به اوست ، حال بقيهء موجودات روشن است و به تعبير ديگر بقيّه نيز در علت فقر كه همان امكان وجود است با انسان شريكند .
سخن از خصوص انسان به خاطر اين است كه هدف اين بوده كه انسان را از مركب غرور پياده سازد و به نيازش در همه حال و در همه چيز و در همه جا به خدا
تفسير و شرح صحيفه سجاديه (فارسى) — صفحة 41
مساهمون: شيخ حسين انصاريان
ص٤١