رسيد .
هلالى در رسالهء « صفات العاشقين » مىسرايد :
زليخا مدّتى در عهد يوسف * نديدى غير اندوه و تأسّف
ز كار خويش بهبودى نديدى * ز سوداهاى خود سودى نديدى
اگر يوسف شدى چون ماه طالع * شدى پيشش در و ديوار مانع
وگر خود سوى يوسف بر گذشتى * به رغمش از ره ديگر گذشتى
غم پيرى نَمى بر سنبلش ريخت * ز آسيب خزان برگ و گلش ريخت
سيه بادام او از جور ايّام * شد از عين سفيدى مغز بادام
بياض روى او شد معجر او * ببين كآخر چه آمد بر سر او
فشاند از چشمههاى چشم خونبار * هزاران قطره همچون دانهء بار
بدينسان بود حال او كه ناگاه * دلش را بر غلط كردند آگاه
بتى در خانه از مردم نهان داشت * كه او را قبلهء حاجت گمان داشت
درون خانه كارش بتپرستى * برون از عشق يوسف شور و مستى
به دل گفتا كه اى در عشق معيوب * محب را كى رواباشددو محبوب
شد اين بت سنگ راه آرزويم * از آن يوسف نمىآيد به سويم
ز بهر بت شكستن سنگ برداشت * به عزم صلح ، راه جنگ برداشت
شكست آن را به چالاكىّ و چُستى * وز آن افتاد در كارش درستى
به آن سنگى كه بت را خُرد بشكست * تو گفتى رخنهء ايمان خود بست
چوبار ديگر آمد بر سر راه * برآمد يوسف توفيقش از چاه
ترحم كرد يوسف بر زليخا * جوانى را گرفت از سر زليخا
سيه شد مردمِ چشم سفيدش * برآمد كوكب صبح اميدش
تو نيز اى دل اگر بت را شكستى * ز غوغاى بتان جَستىّ و رستى