شمشير تو خوب است كه بىخواست برآيد * فيضى نرساند به دل آبى كه روان نيست
طالع مددى گر نكند كى به كف آيى * بى يارى كس تير در آغوش كمان نيست
( كليم كاشانى )
حقيقت بلا در كلام بهاء الدين ولد
در « معارف بهاءولد » آمده است كه :
« سؤال كرد كه دوستان را چندين بلا چگونه مىدهد كه : أشَدُّ الْبَلاءِ عَلَى الأْنْبياءِ » « 1 » ، گفتم كه بلا به معنى نيكويى باشد ، اگر چه به ظاهر مبيّن رنج است ، يعنى بر تن رنج نمايد و ليكن دل به زير آن رنج خندان باشد ، همچون ابر بهارى كه او همى گريد و گُل همى خندد ، همچنانكه تنشان چون از روى ظاهر از دنياست و دنيا سراى بلاست لاجرم بلا بر تن فرو مىآيد ، اما دل چون آن جهانى بود در رياض خرّم بود .
باز تن چون از حساب مردگان است ، شادى را سزاوار نبود و دل چون موضع دريافت است شادى نصيب او بود . باز آن همه باز گونگى از اهل دنياست كه ايشان شادى را به تن آرند و غم را به دل نهند ، اما آن دلقپوش مخلص را بينى كه دل را چو بستان خندان دارد .
آرى ، هماره ديوار بستان دژم باشد ، يعنى ديوار كالبد ظاهر اهل دنيا روشن و تازه چو برف باشد و در زير همه شكوفهها فسرده باشد . اما دل چو جاى دريافت است ، چون به خوشى آن جهانىاش صرف كردى رنج كجا باشد او را ؟ از ملك همّت كه دارد ننگ آيدش كه انديشهء ملوك دنيا به خاطرش آيد .
هامش
( 1 ) - الكافى : 2 / 252 ، حديث 1 ؛ بحار الأنوار : 64 / 200 ، باب 12 ، حديث 3 .