هر چيز را چو عاقبتش ضد آن شود * غم به زشادمانى و درويشى از غنا
آدم فراق جنّت و حوّا كشيد از آن * مخصوص گشت زود به تشريف اجتبا
هر چند نوح نوحهگرى كرد مدتى * وز قوم خويش ديد بسى رنج و ابتلا
هم عاقبت به كام دل خويششان بديد * در آب غرقه گشته به آتش شده سزا
نى بر خليل آتش سوزان بهشت گشت ؟ * بهر ذبيح نى ز بهشت آمد آن فدا ؟
يونس به بطن ماهى اگر ماند مدتى * شد مستجاب دعوت و شد حاجتش روا
يوسف به چاه و به زندانش گر خوارهاى كشيد * آخر عزيز مصر شد و گشت پادشا
مكاره يعقوب و يوسف
يعقوب نزديك به چهل سال در آتش فراق عزيزش سوخت و پسر پس از جدا شدن از دامن مهر پدر دچار بىرحمى برادران ، تاريكى چاه ، بىرغبتى كاروان ، فروخته شدن به دراهم معدوده ، گرفتار شدن به چنگال عفريت هواى نفس زن دربارى و محكوم شدن به زندان بلند مدت ، همراه آزار و شكنجه شد .
فرزند دلبند يعقوب تمام آن مصايب سهمگين و شكنجههاى طاقت فرسا را محض عشق حق تحمّل كرد و با يك جهان سرافرازى از آن امتحانات و ابتلائات قبول و مقبول بيرون آمد تا جايى كه خداوند عزيز نقطه به نقطهء زندگى و حيات و