كسى كه با وجود مقدّسش همدم و هم مجلس مىشد طورى با او رفتار مىكرد كه خيال مىنمود عزيزترين مردم نزد اوست ، در عين حال مجلسش مجلس حيا و تواضع و امانت بود .
همه را از جهت احترام به كنيه صدا مىزد و اگر كسى كنيه نداشت برايش كنيه قرار مىداد ، حتّى براى زنانى كه اولاد نداشتند ، تا كمال احترام را در حقّ آنان رعايت نمايد !
ديرتر از همه خشمگين مىشد و زودتر از همه عفو مىكرد و آشتى مىنمود .
از همه مهربانتر بود و بيش از همه به درد مردم مىخورد ، سودمندترين افراد براى مردم بود ، چون از جايش بر مىخاست مىگفت :
سُبْحانَكَ اللّهُمَّ و بِحَمْدِكَ ، أشْهَدُ أنْ لاإلهَ إلّا انْتَ ، أسْتَغْفِرُكَ و أتُوبُ إلَيْكَ . « 1 »
منزهى تو اى خدا و به كمك تو ستايش مىكنم تو را . شهادت مىدهم كه خدايى غير از تو نيست ، استغفار مىكنم از تو و به سوى تو باز مىگردم .
از همه فصيحتر و شيرين زبانتر بود ، كم سخن مىگفت ولى بسيار مفيد حرف مىزد ، مىفرمود : من از همه فصيحترم و اهل بهشت به زبان من سخن مىگويند ، سخنش مانند دانههاى جواهر كه در رشته كشيده باشند منظّم بود .
كلامش مختصر بود ولى به بهترين وجه مقصود خود را مىرساند ، منطقش از هر حيث جامع بود نه فزونى داشت و نه كاستى ، صحبتهايش بهم مربوط بود ، در بين دو جمله توقّف مختصرى داشت تا مستمع خوب بشنود و خوب بفهمد و خوب به خاطر بسپارد ، آهنگ صدايش دلكش و شيرين بود .
اى ز لعل لب تو چاشنى قند و شكر * وى ز نور رخ تو روشنى شمس و قمر
هامش
( 1 ) - بحار الأنوار : 2 / 63 ، باب 12 ، حديث 13 ؛ مستدرك الوسائل : 15 / 429 ، باب 27 ، حديث 18733 .