نگاهشان به چهرهء گل افكندهء محمّد صلى الله عليه و آله خيره شد :
امين ، امين !
اين نخستين بار بود كه به محمّد لقب » امين » داده شد . امين پهلوى مال التجاره خواهد ماند .
ابوطالب با صداى نعره مانندى گفت : برادر زادهء من سيّد السادات است ، او بايد در مهمانى سرجيوس حضور داشته باشد .
امّا محمّد خودش گفت : نه ، عمو جان من ترجيح مىدهم كه پهلوى بارها بمانم .
چشمها و دهانها ازفرط حيرت چاك خوردند . آيا باور شدنى است كه يك جوان قرشى آن هم هاشمى آن هم پرورش يافته بر دامان عبدالمطّلب سيّد العرب تا اين اندازه بتواند گذشت نشان بدهد .
سرجيوس از سادات عرب مهمانى كرده و براى يك پسر جوان كه تازه پا به اجتماع گذاشته اين فرصت بى نظير است ، اگر اكنون براى خود اين افتخار را دست و پا نكند ديگر چنين فرصتى به چنگش نخواهد آمد ، ديگر چه وقت مىتواند مقام سيادت را براى خود به دست بياورد .
چرا اى عزيز من ! نمىخواهى به مهمانى اين راهب مسيحى قدم رنجه فرمايى ؟
بگذاريد تنها بمانم تا هم مال التجارهء شما را نگاه بدارم و هم كمى فكر كنم .
اعيان عرب از اين كه ديدند مسئلهء نگهبانى از مال التجاره حل شده ، سخت خندان و خوشحال شدند ، برخاستند و جامههاى فاخر پوشيدند و پيش و دنبال به سمت صومعهء راهب به راه افتادند .
هنوز آفتاب آن روز از سراشيبى افق به آبهاى مديترانه فرو نغلتيده بود ، هنوز راهب دم دريچهء صومعه ايستاده بود ، شايد از مهمانان تازه رسيدهاش انتظار مىكشيد . چشمش به بازرگانان قريش افتاد ، بى اختيار نگاهش به بالاى سرشان توى هوا غلتيد ، يك برودت مرموز كه جز نوميدى مايهاى ندارد به خونش افتاد ، آهسته
تفسير و شرح صحيفه سجاديه (فارسى) — صفحة 168
مساهمون: شيخ حسين انصاريان
ص١٦٨