شده بود .
تقريباً روز از نيمه گذشته بود كه از انتهاى جنوبى جادّه ، گرد ضعيفى به هوا برخاست ، پيدا بود كه قافلهاى از حجاز به شام مىآيد ، امّا سرجيوس راهب ، روشنفكرِ بحيرا ، به جاى اين كه زمين را نگاه كند آسمان را نگاه مىكرد ، چشمش به تماشاى يك اعجوبهء آسمانى محو شده بود .
قافله دم به دم نزديكتر مىشد و گرد راهش غليظتر و تيرهتر به هوا بر مىخاست تا كم كم نزديك شد و به سمت بارانداز خود كه در سبزه زارى دور از جاده قرار داشت پيچيد .
نگاه راهب از بالاى سر آن كاروان به دنبال آن يك لكّهء ابر كه همه جا سايبان كاروان بود ، به سمت راست جاده به همان جا كه بارانداز قافلهء قريش بود چرخ زد .
[
مهمانى بحيراى راهب
] سرجيوس چنان در اين تماشا مست بود كه نمىدانست خدمتكارش هم ساعتها پهلوى وى دم پنجره ايستاده است ، در اين هنگام چشمش به وى افتاد .
- اوه . . . تو هستى !
- آرى ، اى عالى جناب .
- قافلهء قريش را تماشا كردهاى ؟
- قافلهء بزرگى است .
- لب سرجيوس به سبكى لرزيد و گفت :
- آرى ، خيلى بزرگ ، بزرگتر از هميشه .
و پس از لحظهاى مكث گفت :
- از قول من به سادات عرب بگو : كه امشب مهمان ما خواهند بود .
خدمتكار صومعه به قافله نزديك شد و در برابر بازرگانان قريش احترام گذاشت .