از چند لحظه محمّد از راه رسيد .
راهب كه همچون مردم آشفته ، چشم از سيمايش برنمىداشت و مبهوتانه نگاهش مىكرد بالأخره به زبان آمد و گفت : جلوتر بيا ، جلوتر بيا تا تو را بهتر ببينم .
عربها با اشتهاى شعله كشيدهاى نان و گوشت مىخوردند ، فقط ابوطالب سراپا گوش شده بود تا حرفهاى راهب را بشنود ، البتّه ديگران هم مىتوانستند به اين گفتگوها گوش كنند .
- اسم تو چيست ؟
- محمّد !
روى اين اسم مكث كوتاهى افتاد ، سرجيوس زير لب چند بار اين اسم را تكرار كرد : محمّد ، محمّد ! و بعد پرسيد :
از كدام قبيله ! ؟
- از قريش .
- از كدام دودمان ؟
- از آل هاشم بن عبد مناف .
- چرا به مهمانى من نيامدى ؟
قبول كرده بودم كه از مال التجاره نگهبانى كنم ، به علاوه دوست مىداشتم تنها بمانم .
- در تنهايى چه كنى ؟
فكر كنم ، آسمانها را ، ستارهها را ، دنيا را تماشاكنم .
- در اين تماشا به چه فكر مىكنى ؟
محمّد خاموش ماند . راهب دوباره پرسيد . سپس گفت : دلم مىخواهد تو را ببينم .
- در برابرت ايستادهام مرا ببين .
تفسير و شرح صحيفه سجاديه (فارسى) — صفحة 170
مساهمون: شيخ حسين انصاريان
ص١٧٠