- / مىخواهم ميان دو شانهات را ببينم .
- اجازه مىدهم .
راهب به پشت سر محمّد پيچيد . بازرگانان قافله لقمه را از دست گذاشتند و با حيرت به كارهاى اين ترساى پير نگاه مىكردند ، مىخواهد چه چيز را ببيند ؟
سرجيوس پيراهن پيغمبر را از پشت سر به پايين كشيد و تا چند دقيقه آن طور كه گويى كتاب مقدّسى را تلاوت مىكند ، در ميان شانههاى محمّد به مطالعه پرداخت و بعد به خودش گفت : اوست ، اوست .
ابوطالب كه تا اين لحظه خاموش ايستاده بود پرسيد : اين كيست ؟
راهب آهى كشيد و گفت : آن كس كه مسيح از وى ياد كرده و به مقدمش بشارت داده است .
اين سخن را گفته و نگفته به سمت ابوطالب برگشت .
- با اين جوان چه نسبتى داريد ؟
- پسر من است .
- هرگز چنين چيزى نيست ، نه اين طور نيست .
ابوطالب با تبسّم گفت : چطور اين طور نيست ؟
- اين جوان بايد يتيم باشد .
خنده بر لبهاى ابوطالب خشكيد : ازكجا دريافتهاى كه او يتيم است ، آرى ، يتيم است و برادرزادهء من است .
- بنابر اين احتياط كن كه او را نشاسند ، مىفهمى اى سيّد عرب ؟ !
احتياط كن كه يهودىها به اين اسرار پى نبرند مبادا نابودش كنند .
- چرا مگر چه گناهى كرده كه مىترسيد نابودش كنند ؟
راهب به ابوطالب جواب داد ، امّا مثل اين كه با خودش حرف مىزند ، آواى مرموزى داشت :
تفسير و شرح صحيفه سجاديه (فارسى) — صفحة 171
مساهمون: شيخ حسين انصاريان
ص١٧١