گرم را پوشيدند . به من و كاتب نيز لباس گرم دادند بر اثر بارش اين تگرگ ، هشتاد نفر از ياران من كشته شدند . ابر ، از روى ما گذشت و هوا به حالت عادى بازگشت . امام عليه السلام به من فرمود : « اى يحيى ! به بازماندگان يارانت دستور ده مردگان را دفن كنند ؛ خداوند بيابانها را اين چنين پر از قبر مىكند . » من خود را از اسب به زمين انداختم و ركاب و پاى آن حضرت را بوسيدم و گفتم : شهادت مىدهم كه جز « اللَّه » معبودى نيست و محمّد صلى الله عليه و آله بنده و فرستاده او است و شما جانشينان خدا در زمين هستيد . من تاكنون كافر بودم ؛ ولى هم اكنون به دست شما اسلام آوردم . از آن لحظه تشيّع را برگزيد و در خدمت امام هادى عليه السلام بود تا زمانى كه درگذشت . « 1 » * استقبال غير منتظره : امام هادى عليه السلام در مسير سامرّا ، به بغداد رسيد . « اسحاق بن ابراهيم » ، والى بغداد با آگاهى از خبر ورود حضرت به بغداد ، با فرماندهان و رجال مملكتى به استقبال امام عليه السلام آمد . « خضر بن محمّد بزّاز » مىگويد : براى انجام كارى از خانه بيرون آمدم و چون به « پل » رسيدم جمعيّت انبوهى را ديدم كه در نقطهاى گرد آمده ، مىگويند : « ابن الرّضا « 2 » از مدينه آمده است » . سپس آن حضرت را ديدم كه از « پل » عبور كرد و - در حالى كه جمعيّت ، پيشاپيش و پشت سر او در حركت بودند - وارد خانهء « خزيمة بن حازم » شد . « 3 » اسحاق بن ابراهيم در گفتگويى با يحيى بن هرثمه سفارش امام هادى عليه السلام را به وى كرد و گفت : « اين مرد ، فرزند رسول خداست ، و متوكّل كسى است كه تو مىدانى و بهتر مىشناسى . بنابر اين چنانچه متوكّل را بر كشتن او ترغيب كنى بدون شك رسول خدا صلى الله عليه و آله دشمن تو خواهد بود . » يحيى در پاسخ گفت : « سوگند به خدا ، جز خوبى چيز ديگرى از او سراغ ندارم . » « 4 »
تاريخ زندگانى امام هادى (ع) (فارسى) — صفحة 166
مساهمون: على رفيعى
ص١٦٦
هامش
( 1 ) - بحارالانوار ، ج 50 ، ص 142 - 144 .
( 2 ) - « ابن الرّضا » لقبى است كه به امام جواد ، امام هادى و امام عسكرى عليهم السلام گفته مىشده است .
( 3 ) - اثبات الوصيّة ، ص 200 . پ
( 4 ) - مروج الذّهب ، ج 4 ، ص 85 .