تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ زندگانى امام كاظم (ع) (فارسى) — صفحة 43

مساهمون:

ص٤٣

راوى مىگويد : اسحاق پس از اين جريان عمر چندانى نكرد و مرد . « 1 » بيان بن نافع تفليسى مىگويد : در ايام حج ، پدرم را در مكه ترك كردم و خود به قصد زيارت موسى بن جعفر عليه السلام رهسپار مدينه شدم . چون به حضور آن حضرت رسيدم ، حضرت ، فقدان پدرم را به من تسليت گفت و فرمود : پدرت در اين لحظه رحلت كرد ، به مكه بازگرد و به تجهيز او بپرداز . بيان ، به مكّه بازگشت و خبر يافت كه پدرش در همان زمان كه موسى بن جعفر عليه السلام اعلام كرده بود در گذشته است . « 2 » ابويوسف و محمد بن حسن از شاگردان ابوحنيفه به زندان هارون رفتند تا از امام كاظم عليه السلام مطالبى بپرسند . زندانبان به امام عليه السلام عرضه داشت : نوبت من تمام شده اگر حاجتى داريد انجام دهم . امام عليه السلام فرمود : كارى ندارم . وقتى رفت ، امام عليه السلام فرمود : اين مرد امشب مىميرد و او مىخواهد فردا براى من كارى انجام دهد ! آنان گفتند : ما آمده بوديم از حلال و حرام بپرسيم و ايشان از غيب خبر مىدهد . شخصى را فرستادند شب آنجا ماند . صبح ديد افرادى به خانهء زندانبان رفت و آمد مىكنند و مىگويند فلانى ناگهان مرد . آن دو به امام عليه السلام عرضه داشتند : ما مىدانستيم كه شما عالم به حلال و حرام هستيد ، ليكن بفرماييد كه دانش مرگ اين مرد زندانبان در اين شب را از كجا فرا گرفتيد ؟ فرمود : از على بن ابى طالب ، همان بابى كه رسول خدا صلى الله عليه و آله از دانش آن خبر داده است . آن دو مرد ، با شنيدن اين سخن امام عليه السلام مبهوت ماندند و نتوانستند پاسخى بدهند « 3 » 4 - اخبار از راز دل افراد : هشام بن سالم مىگويد : « من و مؤمن طاق بعد از رحلت امام صادق عليه السلام درمدينه بوديم . نظر توده مردم بعد از امام صادق عليه السلام بر امامت عبداللَّه بود . من و مؤمن طاق نيز بر او وارد شديم و از وى سؤالاتى كرديم ولى او جوابهاى نادرست داد . از نزدش بيرون آمديم در حالى كه نگران و متحير

هامش
( 1 ) - مناقب ، ج 4 ، ص 287 .
( 2 ) - همان .
( 3 ) - كشف الغمه ، ج 3 ، ص 38 .