چهل عدد يكى ، اين است كه بر مالك چهل دينار ، يك دينار و بر مالك دويست دينار پنج دينار ( زكات ) واجب است . و منظور از همهء عمر يكى ، حج است كه درتمام عمر يك بار واجب مىشود . و منظور از يكى به يكى قصاص است كه اگر كسى خون كسى را بريزد واجب است خون او ريخته شود . خداوند مىفرمايد : « انَّ النَّفْسَ بِالنَّفْسِ . » « 1 » هارون از جواب مرد عرب شگفت زده شد و لب به تحسين او گشود و گفت : خدايت خير دهد ؛ سپس دستور داد بدرهاى زر به او دادند . پس از آن مرد عرب سؤالى از هارون كرد ، ولى وى از پاسخ درماند . مرد عرب ، خود پاسخ سؤال خويش را داد و از نزد هارون بيرون رفت . بعضى از حاضران او را تعقيب كردند و از نامش پرسيدند ، معلوم شد او موسىبن جعفر ( ع ) است . چونبه هارون خبردادند ، گفت : سوگند به خدا مطمئن شدم كه اين برگ بايد از اين درخت ( شجره نبوت ) باشد . « 2 »
با مخالفان فكرى
مردى كه نفيع انصارى « 3 » ناميده مىشد بر در كاخ هارون الرشيد با موسى بن جعفر ( ع ) ديدار كرد . وى وقتى ديد امام كاظم ( ع ) به محض رسيدن به درب كاخ مورد احترام و تجليل دربان قرار گرفت و بدون معطّلى به درون كاخ باريافت از عبدالعزيز بن عمر پرسيد اين شيخ كيست ؟ گفت : بزرگ خاندان ابوطالب ، شيخ آل محمّد ( ص ) ؛ موسى بن جعفر است . نفيع گفت : من زبونتر و ناتوانتر از اين گروه نديدهام ؛ اينهمه احترام و تجليل را از كسى مىكنند كه توانايى دارد آنان را از تخت قدرت به زير بكشد ؛ زمانى كه ( از نزد هارون ) بيرون آيد حالش را مىگيرم . عبدالعزيز به وى گفت : اين كار را نكن ! اينان خاندانى هستند كه كم اتفاق مىافتد كسى با آنان بحث كند و درمانده و براى هميشه شرمنده نگردد . پس از آنكه امام ( ع ) از كاخ هارون بيرون آمد ، نفيع لگام چارپاى آن حضرت را گرفت و گفت : تو كيستى ؟ امام فرمود :