مسجد آكنده از جمعيّت شد ، و همه در انتظار سرانجام كار شورا بودند .
عبدالرحمن بن عوف ( يكى از اعضاى شورا ) برخاست و چنين گفت :
« همه مى خواهند بدانند كه خليفهء مسلمانان كيست ؟ امروز بايد اين كار انجام شود ، و مسألهء خلافت روشن گردد . »
« سعيد بن زيد سخن عبدالرحمن را قطع كرد و خطاب به او گفت :
عبدالرحمن ! ما تو را شايستهء خلافت مى دانيم ، خودت اين مسؤوليّت را بپذير و ما را آسوده كن .
عبدالرحمن گفت : چنين نگوييد ، زيرا من خود را از خلافت باز داشتهام تا آن را به برترين فرد شورا واگذار كنم .
عمّار به او گفت : « عبدالرحمن ! اگر مى خواهى ميان مسلمانان شكاف ايجاد نشود ، با على عليه السلام بيعت كن ، كه ما همه پيرو او هستيم . »
مقداد در تاييد عمّار گفت : « عمّار راست مى گويد . »
ابن ابى سرح ( يكى از بنى اميه ) به عبدالرحمن گفت : « عبدالرحمن ! اگر مىخواهى ميان مسلمانان اختلاف نشود باعثمان بيعت كن »
عبداللّه بن ربيعه گفت : « ابن ابى سرح راست مى گويد . »
عمّار به ابن ابى سرح گفت : « تو كيستى كه خير خواه مسلمانان شده اى ؟ ! »
آنگاه عمّار خطاب به جمع حاضر گفت :
« مردم ! خداوند به بركت پيامبر خود ما را گرامى داشت ، و به واسطهء پيامبر خود ما را عزّت بخشيد ، چرا امر خلافت رااز خاندان رسول خدا صلى اللّه عليه و آله بيرون مى كنيد ؟ ! » « 1 »
هامش
( 1 ) . تاريخ طبرى ، ج 4 ، ص 234 ( داستان شورا در اين مدرك به تفصيل ذكر شده است ) تاريخ يعقوبى ، ج 2 ، ص 160 ؛ كامل ، ابن اثير ، ج 3 ، ص 65 ؛ شرح نهج البلاغه ، ابن ابىالحديد ، ج 1 ، ص 62 .