تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سرداران صدر اسلام (فارسى) — صفحة 209

مساهمون:

ص٢٠٩

پيامبر فرمود : على ( ع ) در پى كارى است ، فكرش رانكنيد . مدتى گذشت ، على ( ع ) آمد در حالى كه سر غَزْوَك را همراه داشت . او سر را مقابل پيامبر ( ص ) انداخت و گفت : اى رسول خدا ( ص ) ! من مدّتى است كه اين مرد پليد را ، كمين كردم ، ديدم مرد شجاعى است ، با خود گفتم ، ممكن است شبانه ، به ما حمله كند . اتفاقاً امشب ديدم كه او با شمشيرى برهنه همراه تنى چند از يهود پيش مى آيد ، بر او حمله كردم و سخت گرفتم تا او را كشتم و همراهانش گريختند ولى همين نزديكيها هستند ، اگر چند نفرى را همراهم بفرستيد ، اميدوارم بر آنها دست يابم . « 1 » رسول خدا ( ص ) ابودجانه ، سهل بن جنيد و ده نفر ديگر را به همراه على ( ع ) فرستاد . على ( ع ) با اين نيروها حركت كرد و يهوديان محارب را پيش از آنكه به قلعه برسند ، گرفتند و پس از درگيرى و قتل ، سرهاى آنها راپيش رسول خدا ( ص ) آوردند . پيامبر ( ص ) دستور داد آن سرها را در يكى از چاههاى « بنى خطمه » بيندازند . « 2 »

ه . غزوهء خبير

نيروهاى اسلام به دژ « ابَىّ » حمله كردند . اهالى دژ جنگ شديدى كردند . مردى ازيهود به نام « غزاّل » از « دژ » بيرون آمد و هماورد خواست . « حُباب بن منذر » به جنگ او رفت و با او درگير شد ، حُباب دست راست او را از نصف ذراع قطع كرد و شمشير از دست « غزاّل » يهودى ، به زمين افتاد . او بى شمشير شد و بلا فاصله به سوى « دژ » گريخت ولى حباب او را تعقيب كرد و ضربتى زد كه غزاّل به زمين افتاد ، پس حباب ، رسيد و سرش را از تن جدا كرد . مرد ديگرى از « دژ » بيرون آمد و هماورد خواست . يكى از مسلمانان به جنگ
هامش
( 1 ) . همان مدرك ، ص 372 .
( 2 ) . همان مدرك .