يزيد مجبور شد در همان شام روش خودش را عوض كند و اسرا را محترمانه به مدينه بفرستد ، بعد تبرّى كند و بگويد : « خدا لعنت كند ابن زياد را ، من چنان دستورى نداده بودم ، او از پيش خود اين كار را كرد . » چه كسى اين كار را كرد ؟ زينب چنين كارى را كرد . در آخر جملههايش اين طور فرمود : يا يَزيدُ ! كِدْكَيْدَكَ وَاسْعَ سَعْيَكَ ناصِبْ جَهْدَكَ فَوَاللَّهِ لا تَمْحُوا ذِكْرَنا وَ لا تُميتُ وَحْيَنا . « 1 » زينب ( س ) به كسى كه مردم با هزار ترس و لرز به او « يا امير المؤمنين » مىگفتند ، خطاب مىكند كه يا يزيد ! به تو مىگويم : هر حقّهاى كه مىخواهى بزن و هر كارى كه مىتوانى انجام بده اما يقين داشته باش كه اگر مىخواهى نام ما را در دنيا محو كنى ، نام ما محو شدنى نيست ؛ آن كه محو و نابود مىشود تو هستى . چنان خطبهاى در آن مجلس خواند كه يزيد لال و ساكت باقى ماند و خشم سراسر وجود آن مرد شقى و لعين را فرا گرفت و براى اين كه دل زينب را آتش بزند و زبان او را ساكت كند و براى اين كه زينب منقلب بشود ، دست به يك عمل ناجوانمردانه زد : با عصاى خيزران خود به لب و دندان اباعبداللَّه اشاره كرد . و لا حول و لا قوّة الّا باللَّه العلى العظيم
عاشورا شناسى (فارسى) — صفحة 280
مساهمون: پژوهشكده تحقيقات اسلامى
ص٢٨٠
هامش
( 1 ) . همان ، ص 135 .