كافى نيست كه يك ملت را زنده كند ) ، بلكه حيات ملت به اين است كه آن ملت شخصيتى را در خودش احساس كند . اى بسا ملتهاى عالِم كه شخصيت ندارند ، و اى بسا ملتهاى جاهل كه شخصيت خودشان را حفظ كردهاند . اگر الجزايرىها بعد از صد و پنجاه سال مبارزه توانستند استعمار فرانسه را به زانو درآورند و به استقلال برسند ، براى اين بود كه در آنها يك حماسه و يك احساس منش وجود داشت . اگر در آن طرف مشرق زمين ، ملت ديگرى « 1 » دارد با قوىترين و ثروتمندترين ملتهاى جهان مبارزه مىكند ، چرا مبارزه مىكند ؟ آيا عدد يا ثروتش با آنها مبارزه مىكند ؟ ابداً ؛ احساس شخصيت و منش آن ملت مبارزه مىكند ، مىگويد : من تو را به آقايى قبول ندارم ، من يا بايد زنده باشم روى پاى خودم باشم و كسى بر من حكومت نكند و يا بايد نباشم .
زينب ( سلام اللَّه عليها ) و احساس شخصيت
در حماسهء حسينى آن كسى كه بيش از همه اين درس را آموخت و بيش از همه اين پرتو حسينى بر روح مقدس او تابيد ، خواهر بزرگوارش زينب ( س ) بود . راستى كه موضوع عجيبى است : زينب با آن عظمتى كه از اول داشته است - و آن عظمت را در دامن زهرا ( س ) و از تربيت على ( ع ) به دست آورده بود - در عين حال زينبِ بعد از كربلا با زينب قبل از كربلا متفاوت است ، يعنى زينب بعد از كربلا يك شخصيت و عظمت بيشترى دارد . ما مىبينيم در شب عاشورا زينب يكى دو نوبت حتى نمىتواند جلوى گريهاش را بگيرد . يك بار آن قدر گريه مىكند كه بر روى دامن حسين بيهوش مىشود و حسين ( ع ) با صحبتهاى خودش زينب را آرام مىكند : « لا يَذْهَبَنَّ حِلْمُكَ الشَّيْطانِ » « 2 » خواهر عزيزم ! مبادا وساوس شيطانى بر تو مسلط بشود و حلم را از تو بربايد ، صبر و تحمل را از تو بربايد . وقتى حسين به زينب مىفرمايد كه چرا اين طور مىكنى ، مگر تو شاهد و ناظر وفات جدم نبودى ؟ جد من از من بهتر بود ، پدر ما از ما بهتر بود ، برادر همين طور ، مادر همين طور ، زينب با حسين اينچنين صحبت مىكند : برادر جان ! همهء آنها اگر رفتند بالأخره من پناهگاهى غير از تو داشتم ، ولى با رفتن تو براى من پناهگاهى باقى نمىماند .