تخطي إلى المحتوى الرئيسي

عاشورا شناسى (فارسى) — صفحة 116

مساهمون:

ص١١٦
گرفته باشى » . مسلم را بالاى قصر بردند و بكير احمرى گردنش را بزد و سرش را روى زمين افكند . پس از آن جسدش را نيز به زمين افكندند ، سپس بگفت تا هانى بن عروه را به بازار بردند و دست بسته گردنش را بزدند . او همچنان فرياد مىزد و از قبيلهء بنى مراد كمك مىخواست كه شيخ و پيشواى قبيله بود و با چهار هزار زره‌دار و هشت هزار پياده سوار مىشد ، و اگر قبايل هم پيمان او از كنده و غيره به دو مىپيوستند سىهزار زره‌دار داشت ولى پيشواى قبيله ، يكى از آنها را به كمك خود نيافت ، كه پراكنده و مرعوب بودند . شاعر در رثاى هانى بن عروه و مسلم بن عقيل و سرگذشت آنها گويد : « اگر نميدانى مرگ چيست ، در بازار ، هانى و ابن عقيل را بنگر . قهرمانى كه شمشير صورتش را دريده بود و ديگرى در لباس كشته افتاده بود . فرمان حاكم دربارهء آنها اجرا شد و موضوع گفت و گوى كسانى شدند كه به راهها مىرفتند . پيكرى مىبينى كه مرگ رنگ آن را دگرگون كرده است . و خونى كه به هر سو روان شده است . چگونه اسما در حال ايمنى سوار شتر مىشود و در صورتى كه قوم مذحج او را در مقابل مقتولى مىجويند ؟ جوانى كه از دختر شرمگين آزرمگين‌تر ، و از شمشير دودم صيقلى قاطع‌تر بود . » پس از آن ابن زياد بكير بن حمران را كه گردن مسلم را زده بود بخواست و گفت : « او را كشتى ؟ » گفت : « آرى » گفت : « وقتى او را بالا مىبرديد كه بكشيد چه مىگفت » گفت : « تكبير و تسبيح و تهليل مىگفت و استغفار مىكرد . و چون نزديكش آورديم كه گردنش را بزنيم گفت : « خدايا ميان ما و قومى كه ما را فريب دادند و به ما دروغ گفتند و آنگاه ما را رها كردند و به كشتنمان دادند ، داورى كن . » من گفتم : « حمد خدا را كه قصاص مرا از تو گرفت . » و ضربتى به دو زدم كه كارى نساخت . به من گفت : « همين بس است اى برده ! خراشى كه به من بزنى در مقابل خون تو كافى است » ابن زياد گفت : « هنگام مرگ هم تفاخر ؟ » بكير گفت : « ضربت ديگر زدم و او را كشتم و جسدش را نيز به دنبال سرش انداختيم . » ظهور مسلم در كوفه روز سه شنبه هشتم ذى الحجه سال شصتم بود . يعنى همان روز كه حسين از مكه به طرف كوفه حركت كرده بود . به قولى روز چهارشنبه نهم ذى حجه بسال شصتم و روز عرفه بود .