سريهء اسامة بن زيد « 1 »
روزهاى آخر ماه صفر ، سال يازدهم هجرت ، پيامبر صلى الله عليه و آله درحالى كه خود كسالت داشت سپاه عظيمى از مسلمانان را بهقصد حمله به « روم » مهيَّا نمود . صبحگاه « اسامه » را خواست ، و فرمود : به سرزمينى كه پدرت در آن شهيد شده رهسپار شو و اسب را بر سرزمين آنها بتاز . من سركردگى اين سپاه را به تو دادم . صبح هنگام بر اهل « ابنى » حمله بر ؛ و سخت محاصرهشان نما ! امّا آن چنان به سرعت حركت كن كه پيش از رسيدن خبر به آنها ، به محل نبرد رسيده باشى . اگر خداوند به تو پيروزى داد در ميان آنها كم بمان . ( و در اين سفر ) همراه خود ، افراد وارد و كسانى كه راه را بلد هستند بردار . « 2 » پس از چند روز پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله مطّلع شد كه سپاه در حركت سستى مىكند . با همان حال بيمارى به ميان سپاه رفت و آنها را تحريص و تهييج نمود . پرچم را با دست خود بست و به « اسامه » داد تا حميّتشان را تحريك و عزمشان را محكم سازد . سپس خطاب به اسامه فرمود : بهنام خدا و در راه خدا نبرد كن و هر كسى را كه به خدا كافر است از زمين برانداز . « اسامه » با پرچم بسته از مدينه خارج شد و آن را به دست « بريده » سپرد و در جُرُف ، لشكرگاه زد . آنجا نيز در حركت كندى كردند و حركت نكردند . و با بهانههاى مختلف از رفتن به جنگ روميان سرباز زدند . برخى به اين بهانه كه حضرت رسول صلى الله عليه و آله مريض است و ما نمىتوانيم او را در اين حال رها كنيم لشكرگاه را ترك گفتند . برخى ديگر فرماندهى « اسامه » را مورد طعن قرار دادند و سپاه را ترك كردند . پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله وقتى از بهانههاى آنها مطّلع گشت به منبر رفت و مجدداً آنها را به رفتن از مدينه تحريص نمود و شايستگى « اسامه » را يادآور شد . « 3 » امّا اين لشكر بهخاطر تعلّلورزى برخى از اصحاب و تخلّف آنها از فرماندهى