موجب بينونت و جدائى به نحو عزلت گردد ( كه خود او و ذات اقدس او از مخلوقاتش بر كنار شوند ) . »
و جزا و پاداش أميرالمؤمنين عليهالسّلام در افادهء اين حكمت شامخه و كلمهء باذخه بايد خود خداوند بوده باشد كه چقدر عالى و جليل است و تا چه اندازه جميع قواعد توحيد ، و تجريد ، و تَنزيه ، و شكستن تشبيه را در بر دارد !
و راستترين گفتارى كه بر آن غبارى نمىتواند بنشيند آن است كه « حقيقت وجود مِن حَيثُ هىَ » يعنى چنانچه فقط نظر به خودش كنيم نه به چيزهاى منضمّهء به آن ، در آن نه تعدّدى وجود دارد و نه تكرارى . بلكه هر حقيقتى از حقائق و هر ماهيّتى از ماهيّات را چنانچه نظر به ذاتشان بنمائيم مجرّد از غير ذاتشان مستحيل است تعدّدشان و تكرّرشان . و از جمله قواعد علم حكمت كه همگى بر آن اتّفاق نمودهاند آن مىباشد كه :
حَقيقَة الشَّىءِ لا تَتَثَنَّى وَ لا تَتَكَرَّرُ ، و الماهيّات إنَّما تَتَكَثَّرُ وَ تَتَكَرَّرُ بِالوُجودِ ؛ كَما أنَّ الوُجودَ إنَّما يَتَكَثَّرُ بِالماهيّات وَ الحُدودِ .
« حقيقت هر چيزى دو تا نمىشود و تكرار نمىپذيرد ، و فقط تكثّر و تكرّر ماهيّات به واسطهء وجود است ؛ همچنان كه تكثّر وجود به واسطهء ماهيّات و حدود وجود مىباشد . »
يعنى مثلًا ماهيّت انسان و حقيقت نوعيّهء آن ، تكثّرش فقط به اعتبار افراد عينيّه و مصاديق خارجيّهء آن است ، و تعيّن آن از ناحيهء وجود مىآيد و به واسطهء وجود است كه ماهيّت تكثّر و تكرّر حاصل مىكند . و اگر وجود نبود ماهيّت منحيث هىَ نبود مگر هىَ . يعنى خود معنى ماهيّت بدون اندك شائبهء تعيّن و عروض وجود يا عدم به آن . و در آن ابداً تعدّدى و تكثّرى حاصل نبود .
و همانطور كه تكثّر و تكرّر ماهيّت با وجود پيدا مىشود همچنان است تكثّر و تكرّر وجود كه با حدود و تعيّنات و تقيّداتى كه ماهيّتها از آنها انتزاع مىگردند حاصل مىشود . بنابراين قضيّهء ما هم مُطَّرِد است و هم مُنعَكِس : تكثّر وجود به ماهيّت ؛ و تكثّر ماهيّت به وجود . [ 1 ]
هامش
1 - عالىترين غزلى كه خواجه حافظ شمس الدّين شيرازى قدّس الله سرّه در كيفيّت و علّت تكثّر وجود به ماهيّت و تكثّر ماهيّت به وجود ، و سبب ربط قديم به حادث بيان مىفرمايد ، ظاهراً بايد اين غزل بوده باشد :پيش ازينت بيش ازين غمخوارى عُشّاق بود * مِهر ورزىّ تو با ما شُهرهء آفاق بود
ياد باد آن صحبت شبها كه در زلف توام * بحث سِرّ عشق و ذكر حلقهء عشّاق بود
حسن مَهرويان مجلس گرچه دل مىبرد و دين * عشق ما در لطف طبع و خوبى اخلاق بود
از دم صبح ازل تا آخر شام ابد * دوستىّ و مهر بر يك عهد و يك ميثاق بود
سايهء معشوق اگر افتاد بر عاشق چه شد * ما به او محتاج بوديم او به ما مشتاق بود
پيش ازين كاين سقف سبز و طاق مينا بركشند * منظر چشم مرا ابروى جانان طاق بود
رشتهء تسبيح اگر بگسست معذورم بدار * دستم اندر ساعد ساقىّ سيمين ساق بود
بر در شاهم گدائى نكتهاى در كار كرد * گفت بر هر خوان كه بنشستم خدا رَزّاق بود
در شب قدر ار صبوحى كردهام عيبم مكن * سرخوش آمد يار و جامى بر كنار طاق بود
شعر حافظ در زمان آدم اندر باغ خُلد * دفتر نسرين و گل را زينت اوراق بود( ديوان حافظ ، طبع پژمان ، ص 110 و 111 ، غزل شمارهء 250 )