تخطي إلى المحتوى الرئيسي

أنوار الملكوت (فارسى) — صفحة 284

مساهمون:

ص٢٨٤
و هُوَ جالِسٌ عَلَى بابِهِ فى جَماعَة مِن أصحابِهِ فَدَخَلَ مَنزِلَ أبِى أراكَة ، فَفَزِعَ لِذَلِكَ أبُو أراكَة و خافَ ، فَقامَ فَدَخَلَ فى أثَرِهِ فَقالَ : وَيحَكَ قَتَلتَنِى و أيتَمتَ وُلدِى و أهلَكتَهُم ! قالَ : و ما ذاكَ ؟ قالَ : أنتَ مَطلُوبٌ و جِئتَ حَتَّى دَخَلتَ دارِى و قَد رَآكَ مَن كانَ عِندِى . فَقالَ : ما رَآنِى أحَدٌ مِنهُم ! قالَ : و سَتَجرِبَنَّ [ تَسخَرُ بِى ] أيضًا . فَأخَذَهُ و شَدَّهُ كِتافًا ثُمَّ أدخَلَهُ بَيتًا و أغلَقَ عَلَيهِ بابَهُ ، ثُمَّ خَرَجَ إلَى أصحابِهِ فَقالَ لَهُم : إنَّهُ خُيِّلَ إلَىَّ أنَّ رَجُلًا شَيخًا قَد دَخَلَ آنِفًا دارِى ؟ قالُوا : ما رَأينا أحَدًا ! فَكَرَّرَ ذَلِكَ عَلَيهِم ، كُلَّ ذَلِكَ يَقولُونَ : ما رَأينا أحَدًا ! فَسَكَتَ عَنهُم ، ثُمَّ إنَّهُ تَخَوَّفَ أن يَكُونَ قَد رَآهُ غَيرُهُم ، فَذَهَبَ إلَى مَجلِسِ زِيادٍ ليتَجَسَّسَ هَل يَذكُرُونَهُ ، فَإن هُم أحَسُّوا بِذَلِكَ أخبَرَهُم أنَّهُ عِندَهُ و رَفَعَهُ إلَيهِم . قالَ : فَسَلَّمَ عَلَى زِيادٍ و قَعَدَ عِندَهُ و كانَ الَّذِى بَينَهُما لَطِيفٌ . قالَ : فَبَينا هُوَ كَذَلِكَ إذ أقبَلَ الرُّشَيدُ عَلَى بَغلَة أبِىأراكَة مُقبِلًا نَحوَ مَجلِسِ زِيادٍ . قالَ : فَلَمّا نَظَرَ إلَيهِ أبُوأراكَة تَغَيَّرَ لونُهُ [ وَجهُهُ ] و اسقِطَ فى يَدَيهِ و أيقَنَ بِالهَلاكِ . فَنَزَلَ رُشَيدٌ مِن البَغلَة و أقبَلَ إلَى زِيادٍ فَسَلَّمَ عَلَيهِ ، و قامَ إلَيهِ زِيادٌ فَاعتَنَقَهُ و قَبَّلَهُ ثُمَّ أخَذَ يسألُهُ [ يُسائِلُهُ ] كَيفَ قَدِمتَ ؟ و كَيفَ مَن خَلَّفتَ ؟ و كَيفَ كُنتَ فى مَسِيرِكَ ؟ و أخَذَ لِحيَتَهُ ثُمَّ مَكَثَ هُنَيهَة ثُمَّ قامَ فَذَهَبَ . فَقالَ أبُوأراكَة لِزِيادٍ : أصلَحَ اللهُ الأمِيرَ ! مَن هَذا الشَّيخُ ؟ قالَ : هَذا أخٌ مِن إخوانِنا مِن أهلِ الشّامِ قَدِمَ إلَينا زائِرًا . فَانصَرَفَ أبُو أراكَة إلَى مَنزِلِهِ فَإذا رُشَيدٌ بِالبَيتِ كَما تَرَكَهُ . فَقالَ لَهُ أبُو أراكَة : أمّا إذا كانَ عِندَكَ مِنَ العِلمِ كُلُّ ما أرَى فَاصنَعْ ما بَدا لَكَ و ادْخُلْ عَلَينا كَيفَ شِئتَ ! [ 1 ]
هامش
1 - اختصاص ، ص 78 : [ وقتى زياد به دنبال رُشَيد هَجَرى فرستاد او خود را پنهان نمود ، روزى گذرش به أبىاراكه افتاد درحاليكه او به اتّفاق عدّه‌اى از دوستانش كنار منزلى نشسته بود پس داخل منزل أبىاراكه شد ، أبىاراكه از اين مسأله دچار وحشت و ترس شد و فوراً به دنبال او داخل منزل شد و به او گفت : واى بر تو مرا به كشتن دادى و فرزندانم را يتيم و هلاك نمودى ، رشيد گفت : براى چه ؟ أبىاراكه گفت : مگر نمىدانى كه زياد به دنبال تو مىگردد حال تو آمده‌اى و داخل منزل من شده‌اى . و افرادى كه نشسته‌اند تو را ديده‌اند . رشيد گفت : كسى مرا نديد ، أبىاراكه گفت : مرا مسخره مىكنى حال خواهى ديد . پس ريسمان آورد و كتف او را بست و داخل اطاقى كرد و درب اطاق را قفل نمود و بسوى اصحابش برگشت و به آنان گفت : اينطور به خيالم خطور كرده است كه پيرمردى هم اكنون داخل خانه‌ام شده است آيا شما او را ديديد ؟ همه گفتند : ما كسى را نديديم . باز تكرار كرد ، گفتند : ما كسى را نديديم . با خود گفت : شايد كسى در راه او را ديده باشد و به زياد اطّلاع بدهد . حركت كرد بسوى مجلس زياد تا ببيند آيا كسى از او سخن خواهد گفت كه اگر چنين باشد به آنان بگويد : من او را حبس نمودم تا به شما تحويل دهم . داخل مجلس زياد شد و پس از تعارفات در كنار او نشست و چون با هم دوستى ديرينه داشتند به صحبت پرداختند . ناگهان رشيد هجرى درحاليكه سوار بر قاطر أبىاراكه شده بود به مجلس زياد وارد شد و رنگ از چهرهء أبىاراكه پريد و سرش را به پائين انداخت و يقين به هلاكت خود نمود . رشيد از قاطر فرود آمد و به زياد سلام كرد و زياد از جا برخاست و او را در آغوش گرفت و در كنار خود نشاند و از احوال او جويا شد كه چطور به اينجا آمده است و در مسير چگونه گذشته است و خانواده‌اش چگونه مىباشند ، رشيد دستى بر محاسنش كشيد و قدرى توقّف نمود سپس خداحافظى كرد و از مجلس خارج شد . أبواراكه رو كرد به زياد و گفت : اين شخص كه بود ؟ زياد گفت : يكى از دوستان ما كه در شام زندگى مىكند آمد اينجا تا ما را زيارت كند . أبىاراكه از زياد خداحافظى كرد و به منزل خويش بازگشت و ديد همانطور كه رشيد را در اطاق با دست بسته محبوس كرده بود به همان وضع قرار دارد . أبىاراكه رو كرد به او و گفت : حال كه تو داراى علمى هستى كه اين گونه كارها را كه من مىبينم انجام مىدهى هرطور ميل دارى عمل كن و هرگاه خواستى نزد ما بيا . مترجم ]