جُلودُهُم مِنَ العِبادَة و الزَّهادَة . [ 1 ]
ميثم پيوسته به نزد آن درخت مىآمد و مىگفت : من براى تو و تو براى من نشو و نما مىكنى ! و به عمرو بن حريث مىگفت : با من چگونه رعايت خواهى نمود در وقتى كه من همسايهء تو شوم ؟
در همان سالى كه كشته شد و سيّد الشّهداء از مدينه عازم مكّه شدند ، سفر حج نمود . در مدينه بر امّ سلمه وارد شد ؛ امّ سلمه گفت : كه هستى ؟ گفت : ميثم ! گفت سوگند به خدا بسيار از پيغمبر ذكر خير تو را شنيدم ، و در دل شبهاى تار راجع به تو سفارشهائى به على بن أبىطالب مىنمود . ميثم از سيّد الشّهداء احوالپرسى كرد ، امّ سلمه گفت : در بيرون مدينه به باغ خود رفته است . گفت : به او خبر بده كه من سلام بر او رسانيده او را خيلى دوست دارم ، و ما با يكديگر در نزد خداى تعالى ملاقات خواهيم نمود . امّ سلمه كنيزك خود را دستور داد كه عطر بياورد و محاسن او را معطّر كند . ميثم گفت : به زودى اين محاسن دربارهء محبّت اهل بيت به خون خضاب مىگردد . با امّ سلمه خداحافظى نموده ، گفت : من عجله دارم ؛ و سلام مرا به حسين برسان ! و ما و او مأموريتى داريم كه بايد به دنبال آن مأموريت برويم . و در راه ديد ابن عبّاس نشسته ، گفت : بنويس از
هامش
[ 1 ] - منتهى الآمال ، ج 1 ، ص 157 .