حالات يكى از صحابى پيامبر خدا صلوات الله و سلامه عليه در قرائت قرآن
در كتاب « كافى » عن اسحاق بن عمّار قال : سمعت أباعبدالله عليه السّلام يقول :
إنَّ رَسُولَ اللهِ صلّى الله عليه و آله و سلّم صَلَّى بِالنّاسِ [ الصُّبحَ ] فَنَظَرَ إلَى شابٍّ فى المَسجِدِ و هُوَ يَخفِقُ و يَهوِى بِرَأسِهِ مُصفَرّاً لَونُهُ قَد نَحِفَ جِسمُهُ و غارَت عَيناهُ فى رَأسِهِ ؛ فَقالَ لَهُ رَسُولُ اللهِ صلّى الله عليه و آله : كَيفَ أصبَحتَ يا فُلانُ ؟ قالَ : أصبَحتُ يا رَسُولَ اللهِ مُوقِناً ! فَعَجِبَ رَسُولُ اللهِ صلى الله عليه و آله مِن قَولِهِ و قالَ له : إنَّ لِكُلِّ يَقِينٍ حَقِيقَة ، فَما حَقِيقَة يَقِينِكَ ؟ فَقالَ : إنَّ يَقِينِى يا رَسُولَ اللهِ هُوَ الَّذى أحزَنَنِى و أسهَرَ لَيلِى و أظمَأ هَواجِرِى فَعَزَفَتْ [ 1 ] نَفسِى عَنِ الدُّنيا و ما فيها ؛ حَتَّى كَأنِّى أنظُرُ إلَى عَرشِ رَبِّى و قَد نُصِبَ لِلحِسابِ و حُشِرَ الخَلائِقُ لِذَلِكَ و أنا فيهِم ، و كَأنِّى أنظُرُ إلَى أهلِ الجَنَّة يَتَنَعَّمُونَ فى الجَنَّة و يَتَعارَفُونَ و عَلَى الأرائِكِ مُتَّكِئُونَ ، و كَأنِّى أنظُرُ إلَى أهلِ النّارِ و هُم فيها مُعَذَّبُونَ مُصطَرِخُونَ ، و كَأنِّى الآنَ أسمَعُ زَفِيرَ النّارِ يَدُورُ فى مَسامِعِى . فَقالَ رَسُولُ اللهِ صلى الله عليه و آله [ لأصحابِهِ ] : هَذا عَبدٌ نَوَّرَ اللهُ قَلبَهُ بِالإيمانِ . ثُمَّ قالَ لَهُ : الزَم ما أنتَ عَلَيهِ ! فَقالَ الشّابُّ : ادعُ اللهَ لِى يا رَسُولَ اللهِ أن ارزَقَ الشَّهادَة مَعَكَ ! فَدَعا لَهُ رَسُولُ اللهِ صلى الله عليه و آله ، فَلَم يَلبَثْ أن خَرَجَ فى بَعضِ غَزَواتِ النَّبِىِّ صلى الله عليه و آله فَاستُشهِدَ بَعدَ تِسعَة نَفَرٍ و كانَ هُوَ العاشِرَ . [ 2 ]
هامش
1 - عزَفَت نَفسُه عن الشئ : زهدت فيه ؛ و غَزَفَ نفسَه عن كذا : منعها عنه .
2 - سفينة البحار ، ج 2 ، ص 733 ؛ به نقل از الكافى ، ج 2 ، ص 53 : [ از حضرت صادق عليه السّلام شنيدم كه مىگفت : رسول خدا صلّى الله عليه و آله و سلّم در مسجد نماز را با مردم بجاى آورد . و نظرش افتاد به جوانى كه نشسته بود ، و چرت و پينكى وى را گرفته ، سرش را به پائين مىآورد ؛ رنگش زرد و جسمش نحيف و لاغر و چشمانش در سرش فرو رفته بود . رسول خدا صلّىالله عليه و آله و سلّم به او گفت : اى فلان ! حالت چطور است ؟ !
پاسخ داد : حالم اينطور است اى رسول خدا ، كه در حال يقين مىباشم !
رسول خدا از جوابش به شگفت آمد ، و به او گفت : هر يقينى حقيقتى دارد ؛ حقيقت يقين تو
چيست ؟ !
جوان گفت : يقين من است اى رسول خدا كه مرا به حزن و اندوه فكنده است ، و خواب شب را از چشمم ربوده ، و روزهاى گرم را در حال روزه و عبادت بر من آورده است ، بطورى كه نفس من از دنيا و آنچه در دنياست ، بيرون رفته و پهلو تهى نموده و بر كنار نشسته است . و گويا من نگاهم به عرش پروردگارم افتاده است كه براى حساب خلائق برپا شده و خلائق براى حساب محشور گرديدهاند ، و من هم در ميان آنها هستم !
وگويا مىبينم اهل بهشت را كه در آن متنعّم مىباشند ، و با يكدگر به رفت و آمد و سخن مشغولند ، و بر روى نيمكتها تكيه دادهاند . و گويا من مىبينم اهل آتش را كه در ميان آن معذّب مىباشند ، و صيحه و فرياد مىزنند . و گويا من مىشنوم صداى شعلهور شدن و بالا گرفتن آتش را كه در گوشهاى من دوران دارد !
رسول خدا صلّى الله عليه و آله و سلّم گفت : اين بندهاى است كه خدا دل او را به نور ايمان روشن گردانيده است . و سپس به آن جوان گفت : بر اين حالى كه دارى پايدار باش !
جوان گفت : اى رسول خدا ! از خدا براى من بخواه كه شهادت همراه تو را روزى من كند !
رسول خدا براى او دعا كرد . خيلى طول نكشيد كه با رسول خدا صلّى الله عليه و آله و سلّم در بعضى از غزواتش ، براى جنگ بيرون رفت ، و بعد از نه نفر كه به شهادت رسيدند ، او شربت شهادت نوشيد ؛ و او دهمين نفر از ايشان بود . ]