نيست زينب وقت بيهوشىّ تو * تنگ دل شد شه ز خاموشىّ تو
بلبل عشقى تو بر گل زندهاى * پيش گل بر صد نوا زيبندهاى
گل بدست آمد كجا شد جوش تو * يا ز بوى گل ز سر شد هوش تو
بر تو گريد ديدهء گل بى حساب * بهر بيهوشان روا باشد گلاب
حضرت گريست و دانههاى اشك چون درّ شاهوار و شبنم آب شده از چهرهء گل فرو ريخت و بر صورت خواهر نشست ؛ خواهر چشمان خود را گشود و عرض كرد : اى حسينم ! مىخواهى به روى ؟ ! آخر من با اين يك مشت ذرارى پيغمبر در اين بيابان در ميان دشمن چه كنم ؟ ! آقا دست روى قلب او كشيد و فرمود : صبر كن زينب ! گفت : من صبر مىكنم صبرى كه صبر از صبر من به زانو درآيد !