نيز به وصف و نعت درنمىآيد و جز عباد الله المخلَصين كسى نمىتواند او را تعريف و توصيف نمايد .
فسِرْتُ إلى ما دونَه وَقفَ الالى * و ضَلَّت عُقولٌ بالعَوائدِ ضَلَّت ( 1 )
فَلاوَصفَ لى والوَصفُ رَسمٌ كَذاكَ الاس * مُ وَسمٌ فإن تَكنِى فكَنِّ أو انعَت ( 2 )
و لا غَروَ أن سُدْتُ الالى سَبَقوا و قَد * تَمَسّكتُ مِن طَه بِأوثَقِ عُروَة ( 3 )
و لا فَلَكَ إلّا و مِن نورِ باطِنى * بِه مَلَكٌ يُهدِى الهُدَى بِمَشيَّتى ( 4 )
و لا قُطْرَ إلّا حَلَّ مِن فَيضِ ظاهِرى * بِه قَطرَة عَنها السَّحائبُ سَحَّت ( 5 )
و مِن مَطلَعى النّورُ البَسيطُ كلَمعَة * و مِن مَشرَعى البَحرُ المُحيطُ كقَطرَة ( 6 )
[ 1 ]
هامش
1 - ديوان ابن فارض ، منشورات الشّريف الرّضى ، ص 93 إلى 105 :
[ [ 1 ] پس سير كردم در راه فناء در ذات و مقام جمع و رسيدم به جائى كه سابقين از علماء و حكماء قبل از رسيدن توقّف كردند ؛ و هلاك شد و نابود شد عقلهائى كه به واسطهء ملاحظهء منافع راه را گم كردند .
[ 2 ] و چون بدانجا رسيدم عين و اثرى از من نماند ؛ پس صفتى ، وصفى ندارم ؛ چون وصف اثر است و اسم علامت است و چيزى نماند كه اثر و علامت داشته باشد و اگر بخواهى فقط با كنايه اشارهاى كنى بدون تصريح كنايهء بگو يا صفت بياور !
[ 3 ] بنابراين عجيب نيست كه من بر سابقين مقدّم شدم و مقام سيادت و بزرگى را حائز گشتم زيرا كه من از طه كه رسول خداست به محكمترين پيوند و دستاويز آن تمسّك جستم .
[ 4 ] چه هيچ فلكى از افلاك نهگانه نيست ، الّا كه از نور باطن و تجلّيى از تجلّيات من آنجا به صورت ملكى ظاهر و معين است كه آن ملك آنجا به حقائق و دقائق هر كارى كه هر ملكى در هر فلكى به آن مأمور است آگاه است و همه را به مشيّت و اراده من به سوى هدايت و كمال رهنمون است .
5 - و هيچ گوشه و طرفى از زمين نيست ، الّا اينكه از نور تجلّى ظاهر من قطرهاى و ذرهاى به آن گوشه رسيده است ، كه جمله ابرها كه مدد اهل زمين مىدهند به باريدن ، به واسطه مدد آن قطره بارانها مىبارند .
6 - اين نور بسيط آفتاب كه منبسط است بر جهان و تربيت و اظهار و بقاء ذرّهاى است از مطلع من كه حضرت وجود است و جمله انوار از آثار اوست و از آبخور بحرِ نامتناهى علم محيط من اين بحر محيط كه پيرامون ربع مسكون درآمده است همچون اندك قطرهاى . ]