هامش
شكرگزاران بر اين نعمتها قرار بده .
امّا بعد : من به تحقيق اصحابى باوفاتر و نيكوتر از اصحاب خود سراغ ندارم و نه خويشاوندانى نيكوكارتر و با حميّتتر و پيوستهتر از اهل بيت و خويشاوندان خود نمىبينم ، پس خدا خود از جانب من جزاء و پاداش شما را عطاء بفرمايد .
آگاه باشيد كه گمان من بر آنست كه ما آخرين روز از عمر خود را با اين دشمن سپرى مىنماييم ، بدانيد كه من به شما اجازهء خروج و ترك اين سرزمين را مىدهم . پس همگى از اينجا برويد و من هيچ تعهّد و التزامى را بر گردن شما نسبت به خود قرار نمىدهم . از سياهى شب بهره گيريد و همچون شترى راهوار به سمت و سوى اهل و ديار خود رهسپار شويد .
در اين هنگام برادران و فرزندان برادر و دو فرزند عبدالله بن جعفر به پدرم گفتند : آيا مىخواهى كه پس از تو زنده بمانيم ؟ خدا هيچگاه ما را پس از تو زنده نگذارد ، ابتداءً ابوالفضل العباس لب به اين سخن گشود و بقيّهء اصحاب وخويشان از او متابعت نموده ، اين گونه پاسخ امام عليه السّلام را دادند .
پس امام حسين عليه السّلام روى به فرزندان عقيل نموده و فرمود : اى فرزندان عقيل ! شهادت مسلم بن عقيل براى شما كافى است . برويد و من تعهّد شما را از خود برداشتم ، آنها گفتند : سبحان الله ما جواب مردم را چه بدهيم ؟ مردم بگويند : ما بزرگ خود و آقا و مولاى خود و پسر عموهاى خود كه مانند آنها وجود ندارد را رها نموديم درحاليكه نه تيرى بسوى دشمن پرتاب نموديم و نه نيزهاى بر آنها وارد نموديم و نه با شمشير در مقام دفع آنان برآمديم و ندانيم چه بر سر آنها آمده است ، نه قسم به خدا هيچگاه اين كار را نخواهيم كرد ، و ليكن جان خود و مال و اهل و عيال خود را فداى تو مىكنيم و دوشادوش تو با آنها به جنگ برمىخيزيم تا خداى متعال ما را به همانجا كه تو را مىبرد برساند ، سياه باد روزگارى كه بدون تو سپرى نمائيم .
در اين هنگام مسلم بن عوسجه برخاست و خطاب به حضرت عرض كرد : آيا مىگوئى از تو دست برداريم ؟ در اين صورت چه عذرى را به پيشگاه خداى متعال نسبت به اداء حقّ تو بر ما مىتوانيم ارائه دهيم ؟ قسم به خدا آنچنان در راه حمايت از تو پاى فشارى خواهم كرد كه تا نيزههاى خود را در قلب اين از خدا بىخبران وارد نكنم و تا شمشير در دست دارم و زندگانى از آنان نستانم از پاى نخواهم نشست ، و اگر سلاح خود را از دست دادم