و آن رمزى را كه از آفريدگانم پنهان داشتهام به او مىشناسانم ، جامهء حياء را به قامتش ميپوشانم به طورى كه عموم مردم همواره از او حياء كنند ، و بر روى زمين گام ميگذارد در حالى كه آمرزيده است ، دلش را جايگاه اسرارم قرار مىدهم ، و از امور دوزخ و بهشت مطلبى را از او پنهان نميكنم « 1 » . از گرفتاريهاى مردم به هول و سختى قيامت و از چگونگى محاسبهء توانگران و بىنوايان ، و دانشمندان و جهّال در روز رستخيز وى را مطّلع ميسازم ، او را در قبرش ميخوابانم و نكير و منكر را بر او فرو ميفرستم كه از او پرسش نمايند ، اندوه مرگ و تاريكى قبر او را فرا نمىگيرد
هامش
( 1 ) يعنى اهل بهشت و دوزخ را كاملا مىشناساند .گفت پيغمبر صباحى زيد را * كيف اصبحت اى رفيق با وفا
گفت عبدا موقنا باز اوش گفت * كو نشان از باغ ايمان گر شگفت
گفت خلقان گر ببينند آسمان * من ببينم عرش را با عرشيان
هشت جنّت هفت دوزخ پيش من * هست پيدا همچو بت پيش شمن
يك بيك را مىشناسم خلق را * همچو گندم من ز جو در آسيا
كه بهشتى كيست بيگانه كى است * پيش من پيدا چو مار و ماهى است