رَبِّنَا مُنقَلِبُونَ ) « 1 » .
« موسى عصايش را افكند ناگاه همه آن دروغهايى را كه ساخته بودند بلعيد . جادوگران به سجده افتادند ، گفتند به پروردگار جهانيان ايمان آورديم ، پروردگار موسى و هارون . گفت آيا پيش از آن كه شما را رخصت دهم ايمان آورديد ؟ هر آينه آن مرد بزرگ شماست كه شما را جادو آموخته است . خواهيد ديد اكنون دستها و پاهايتان را از چپ و راست خواهم بريد و همهتان را بردار خواهم كرد . گفت : با كى نيست ، ما نزد پروردگارمان باز مىگرديم . »
داستان حضرت موسى عليه السلام نمايانگر جريان مثبت و روشنگرى است كه در طول دوره تاريخ مىدرخشد . اين داستان با وحى آغاز مىشود كه بر قلبى پاك نازل شده است ، فردى كه همه منافعش در گرو ترك مخالفت با نظام حاكم است و اين مخالفت از جانب يك فرد صورت مىگيرد نه از سوى طبقهاى كه بدان منتسب است ، او از نظر قدرت حاكمه مجرم است و در دامن فرعون پرورش يافته و لذا به سودش نيست كه با فرعون به مخالفت بپردازد مگر هنگامى كه به دو فرمان داده شود به حقّى دعوت كند كه حاكمان از آن منحرف شدهاند ، حاكمانى كه بنىاسرائيل را به بندگى كشانده و به زشتترين وجه ايشان را مورد استثمار قرار دادند .
اگرچه اين صحيح است كه فرعون با ستم خود و استثمار بنىاسرائيل گور خود را كند و مردم زمين را گروه گروه گرداند كه
هامش
( 1 ) - سورهء شعراء ، آيات 45 - 50 .