كيفر و حتّى محكوم كردن وجهى نمىداشت .
بدور از تفسير پديدههاى روانى به دوگانگى ( ذات + موهبت ) در فلسفههايى يك سونگر فرو خواهيم رفت كه نمىتواند تكامل را در اختيار وجود آدمى بگذارد و بيشتر اين گونه فلسفهها انسان را در گزينش رفتار نيك و پسنديده از آزاديش دور مىسازد ، مثلًا :
الف - داروين . مسألهپيشرفت بشر را تا حدّ بسيارىطبيعى مىداند و مبارزه براى « وجود » داشتن را تنها وسيله به سوى پيشرفت طبيعى به شمار مىآورد و سپس ميان شرور و انسان ارتباط برقرار مىكند تا جايى كه تقريباً اين شرور را تقديس مىكند و نظريه گناه نخستين را در مسيحيت منعكس مىسازد و سرى را فاش نكردهايم اگر بگوييم برپا كردن دانش نو كه با انسانشناسى درارتباط مىباشد بر نظريه داروين استوار است آن هم نه فقط در اصالت شر در آدمى ، بلكه در تلقّى مبارزه براى بقا به عنوان تنها وسيله براى پيشرفت انسان .
ب - فرويد . ويژگى تجاوزگرى را « طبيعت انسان » مىداند و در ويژگى رحمت خود را كاملًا به نادانى مىزند و اين چنين سخن به تندروى مىزند كه : « مانع شدن از تجاوز گرى همگان عملى غير صحيح است . »
ج - گروه مقابل نيز تندروى كرده و هيچ شرى را در انسان ، اصيل نمىدانند و معتقدند كه طبيعت انسان به هيچ خطايى جز خطاى اصلى كه جامعه عليه او مرتكب شده دست نيازيده است كه « روسو » ، « كانت » ، « گوته » و ديگران چنين نظريهاى دارند .
نتيجه اعتقاد به اصالت گناه ( و نه فضيلت ) نوميدى از اصلاح
مباحثى پيرامون معارف قرآن كريم (فارسى) — صفحة 156
مساهمون: آژير
ص١٥٦