همى در پناه تو بايد نشست * اگر پر منش باشد از زيردست
و گر گردى اندر جهان ارجمند * ز رنج تن انديش و درد گزند
سراى سپنجست هر چون كه هست * به دو اندر ايمن نشايد نشست
هنرجوى و با پير دانا نشين * چو خواهى كه يا بى ز بخت آفرين
گرامى كن او را كه در پيش تو * سپر كرده جان بر بدانديش تو
به دانش دو دست ستيزه ببند * چو خواهى كه از بد نيابى گزند
به كردار شاهان پيشين نگر * نبايد كه باشى جز از دادگر
از ايشان سخن يادگارست و بس * سراى سپنجى نماند به كس
خداوند گيتى پناه تو باد * زمان و زمين نيكخواه تو باد
فرستادن قيصر گوهردان سربسته و رهايى يافتن بزرگمهر به گفتن راز
روزى فرستادهاى از روم به درگاه شهريار درآمد و گفت : تو زنده مانى ، قيصر روم درگذشت ، و جاى را به ديگرى سپرد . به شنيدن اين خَبرِ بد ، جان كسرى پر انديشه و رخسار لعل گونش بمانند برگ زرد شد .
سپس دانندهاى نرمگو و آگاهمند نزد فرزند قيصر فرستاد و پيغام داد :
يزدان پاك ترا زندگى دراز و خرمى و كامرانى دهد . دنيا سپنج است و هر كه به دنيا مىآيد سرانجام مرگ او را مىربايد . اكنون كه جاى پدر بر تخت نشستهاى غم بسيار مخور كه هيچ سود ندارد . مرا نيكخواه خويش بدان و اسب و سليح و گنج و سپاه هر چه خواهى بگو تا بىدرنگ بفرستم .
چون نامهء كسرى به دست قيصر نو رسيد و خواند از بيشى گرفتن شهريار ايران دلش پر آشوب شد ، فرستاده را جاى ناسزاوار نشاند ، با او به نرمى و آهستگى و مهربانى سخن نگفت و چون خواست كه بازگردد خلعتى خوارمايه به او داد و گفت : شهريار ايران را بگو من نه چاكرم و نه از پادشاه چين و هيتال كمتر . هيچيك از شاهان را كسى نمىشمارم و نيازى به دستگيرى و يارى تو ندارم .
زگفتار دهقان ( شاهنامه فردوسى به نظم ونثر ) (نگارش اقبال يغمائى) (فارسى) — صفحة 601
مساهمون: حكيم أبو القاسم الفردوسي
ص٦٠١