آزمودند هيچيك مرده زنده نكرد . برزو از رنجى كه در آن سفر دور و دراز كشيده بود و از نامراديش سخت دل آزرده و آشفته هوش گشت و بر آن نويسندهء بىدانش و سنگدل كه چنان خبر نادرست در كتاب نوشته بود نفرين كرد . سپس از سر نااميدى به آن گروه دانايان گفت : آيا در كشور هند كسى داناتر از خود نمىشناسيد ؟ گفتند : داننده پيرى بسياردان است كه به سال و خرد بر ما مهتر و بر همهء دانايان سراسر گيتى سر است .
برزو به شنيدن اين سخن شادمان شد و گفت : مرا سوى آن پير دانا رهنمون شويد باشد كه در اين كار دستگيرى كند . خردوران وى را نزد پير بردند . برزو گفت : اى روشندل پاكيزه راىِ آگاهمند ، در كتابى از هندوان خواندهام كه در كوه هند گياهى است كه اگر سودهء آن در دهان مرده ريخته شود زنده مىگردد . من در طلب اين گياه از ايران به اين سرزمين سفر ، و جستجوى بسيار كردم و نشانى از آن گياه نيافتم اين چگونه تواند بود ؟
به دو پير دانا زبان برگشاد * ز هر دانشى پيش او كرد ياد
كه من در نبشته چنين يافتم * بدان آرزو تيز بشتافتم
چو زان رنجها برنيامد پديد * ببايست ناچار ديگر سنيد
گيا چون سخن دان و دانش چو كوه * كه همواره باشد مر او را شكوه
تن مرده چون مرد بىدانش است * كه دانا به هر جاى بارامش است
به دانش بود بىگمان زنده مرد * چو دانش نباشد به گِردش مگرد
چو مردم ز دانايى آمد ستوه * گيا چون كليله است و دانش چو كوه
كتابى به دانش نماينده راه * بيابى چو جويى تو از گنج شاه
دل برزويه به شنيدن اين سخنان گرانمايه از شادى شكفت . بر آن پير دانا آفرين كرد ، و به كردار باد پيش راى آمد . وى را ستود و گفت : اى شهريار مهتر نژادِ گسترده نام ، در خزانهء تو كتابى است كه كليله نام دارد . آن كتاب گنجينهء دانش و حكمت است . گنجور را بگو
زگفتار دهقان ( شاهنامه فردوسى به نظم ونثر ) (نگارش اقبال يغمائى) (فارسى) — صفحة 598
مساهمون: حكيم أبو القاسم الفردوسي
ص٥٩٨