چيزهاى گرانبها داد .
شهريار دانشپرور و دوستدار دانايان بود . از اين رو پيوسته هفتاد تن از حكيمان و سخنگويان بزرگ در درگاهش بودند ، و هر زمان از كارهاى كشوردارى آسوده مىشد
ز هر موبدى نو سخن خواستى * دلش را به دانش بياراستى
از روى ديگر بزرگمهر از همنشينى با دانايان دانش بسيار از ستارهشناسى و پزشكى و حكمت آموخت و چنان شد كه به دانش از همگان درگذشت .
بزم انوشيروان با موبدان و پند گفتن بزرگمهر
روزى شهريار دانشى مردان را در بارگاه خود انجمن كرد . چون نان خورده شد به آنان گفت هر كس از شما از آنچه داند چيزى بگويد تا مرا رامش افزايد . دانايان به نوبت سخن كردند . چون بزرگمهر ديد كه شهريار با چه شوق و دقت به گفتههاى حكمتآميز ايشان گوش فرا مىدهد ، بر پاى خاست ، لب به آفرين كردن شاه گشود و گفت : اگر انوشيروان اجازه دهد من نيز زبان بگشايم و گرچه دانش بسيار ندارم چيزى بگويم . شاه گفت : آنچه دانى بگو . بزرگمهر
به دو گفت روشن روان آن كسى * كه كوتاه گويد به معنى بسى
كسى را كه مغزش بود پر شتاب * فراوان سخن باشد و ديرياب
چو گفتار بيهوده بسيار گشت * سخنگوى در مردمان خوار گشت
همه روشنى مردم از راستيست * ز تارى و كژى ببايد گريست
بنايافت رنجه مكن خويشتن * كه تيمار جان باشد و رنج تن
ز نيرو بود مرد را راستى * ز سستى دروغ آيد و كاستى
ز دانش چو جان ترا مايه نيست * به از خامشى هيچ پيرايه نيست
توانگر بود هر كه را آز نيست * خُنُك بنده كش آز انباز نيست
زگفتار دهقان ( شاهنامه فردوسى به نظم ونثر ) (نگارش اقبال يغمائى) (فارسى) — صفحة 583
مساهمون: حكيم أبو القاسم الفردوسي
ص٥٨٣