نشد به گرز و شمشير سرش را بكوب از آنكه
گرامى كه خوارى كند آرزوى * نشايد جدا كرد او را ز خوى
كه هر كو به مرگ پدر گشت شاد * ورا رامش و زندگانى مباد
همهء ايرانيانى را كه از سرِ بىخردى و ناسپاسى با او همدل و همداستان شدهاند به سختى مكافات كن و زمانشان مده
هر آن كس كه او دشمن پادشاست * به كام نهنگش سپارى رواست
ز ما نيكوييها ندارند ياد * ترا آزمايش بس از نوشزاد
جنگ ساختن رام برزين با نوشزاد و پند دادن پيروز نوشزاد را
چون نامهء شهريار به رام برزين رسيد بىدرنگ سپاه آراست و به جنگ با نوشزاد شتافت . وقتى دو سپاه با هم رويارو شدند ، پيروز ، گردِ زرهدار از سپاهيان رام برزين جدا شد تا نزديك نوشزاد پيش آمد زبان به سرزنش او گشود و گفت : مگر نشنيدهاى كه چگونه دمار از روزگار قيصر برآورد و وى را بنده و باجگزار كرد ؟ چسان عبرت نمىگيرى و خيرهسرى مىكنى ؟ از سر جوانى و خودكامگى دل پدرت را مياشوب و او را بر خود بدگمان مكن . از اسب به زير آى گرز و شمشيرت را بر خاك بيفگن و زنهار بخواه . اگر از پند و رهنمايى من سر بتابى و همچنان گردنكشى و ستيزگرى كنى زود باشد به كيفر گناه خود گرفتار آيى ، اما آن زمان پشيمانى تو سود ندارد .
چنين داد پاسخ ورا نوشزاد * كه اى پير فرتوت سر پر ز باد
ز لشكر مرا زينهارى مخواه * سرافراز گردان و فرزند شاه
مراد دين ِ كسرى نبايد همى * دلم سوى مادر گرايد همى
اگر من شوم كشته زان باك نيست * كجا زهر مرگست و ترياك نيست
رزم رام برزين با نوشزاد و كشته شدن نوشزاد
آن گاه خروشيد و بر سپاهيان رام برزين حمله برد . سپهبد اسبش را بسان آتش برانگيخت . چون دو لشكر زمانى سخت به هم درآويختند تن نوشزاد از تير خسته و رخش از درد زرد شد . چون توان پايداريش نماند پند
زگفتار دهقان ( شاهنامه فردوسى به نظم ونثر ) (نگارش اقبال يغمائى) (فارسى) — صفحة 580
مساهمون: حكيم أبو القاسم الفردوسي
ص٥٨٠