شد و تنگ دل به جاى خويش نشست . فرستاده به موبد گفت : اى خردمند مرد ، رها كن تا آنچه مىداند بگويد . استاد اجازه داد . بزرگمهر گفت :
من تعبير خواب شاه را جز به او نمىگويم . فرستاده وى را بر اسبى نشاند . درم و هر چه بايسته بود از بيش و كم به او داد و با هم به درگاه شهريار شتافتند .
گزاريدن بزرگمهر خواب خسرو را
كسرى بزرگمهر را پيش خواند و خوابى را كه ديده بود گفت .
چو بشنيد دانا ز نوشين روان * سرش پر سخن گشت و گويا زبان
چنين داد پاسخ كه : در خان تو * ميان بتان شبستان تو
يكى مرد برناست كو خويشتن * به آرايش جامه كردست زن
شهريار به شنيدن اين گفتار ايوان را از بيگانه بپرداخت . در كاخ را به روى همگان بست همهء پردگيان را انجمن كرد
سمن بوى خوبان با ناز و شرم * همه پيش كسرى برفتند نرم
نديدند از اينسان كسى در ميان * برآشفت كسرى چو شير ژيان
بزرگمهر گفت : اين جستجوى درست و بسنده نبود . شهريار فرمان دهد زنان شبستان رخ از چادر شرم بيرون كنند تا گنهكار شناخته گردد . شاه دگر بار پردگيان را انجمن كرد و چون نيك به روى و اندام آنان نگريست جوانى به بالاى سرو و به چهره ماه ميان آنان پديد آمد . تن جوان از بيم به كردار بيد لرزيد و دل از جان بريد . شاه در شبستان خويش هفتاد پرستنده داشت كه هر يك به زيبايى از ماه گرو مىبرد و به تازه رويى و دلارايى و خرام زنانه كم مانند بود .
اين غلام سمن پيكر مشكبوى را دختر مهتر چاچ كه برش چون عاج و بالايش همانند سرو بود نهانى با خود به شبستان شاه آورده بود .
انوشيروان دژخيم را به كشتن آن دو فرمان داد ، و از هوشمندى و دانشورى بزرگمهر در شگفت شد ، و به او بدرهاى زر و اسب و پوشيدنى و بسيار
زگفتار دهقان ( شاهنامه فردوسى به نظم ونثر ) (نگارش اقبال يغمائى) (فارسى) — صفحة 582
مساهمون: حكيم أبو القاسم الفردوسي
ص٥٨٢