گفت :
ز تركان ترا بخرد انگاشتم * از اين سان كه هستى نپنداشتم
كه تنها بدين رزمگاه آمدى * دلاور به پيش سپاه آمدى
اگر جان بر سرِ غرور و بىخردى نباختى بر خويش مناز كه سپهدار فرمان جنگ نمىدهد . هومان تيره خرد جواب داد بيهوده بهانه ميار تو مرد جنگ نيستى و اين نيزه كه به دست دارى دوكى ماند كه پير زنان براى رشتن به كار مىگيرند .
از سوى ديگر چون پيران از كار هومان آگاه گشت از تيره رايى و خيرهسرى وى دلش به جوش آمد و گفت :
سبكسار تندى نمايد نخُست * به فرجام كار انده آرد درست
زبانى كه اندر سرش مغز نيست * اگر در ببارد همان مغز نيست
چو هومان بدين رزم تندى نمود * ندانم چه آرد به فرجام سود
جهان داورش باد فرياد رس * جز اويش نبينم همى يار كس
رزم خواستن هومان از فريبرز
هومان سپس از قلب لشكر گذشت ، با فريبرز رو يا رو شد و او را به هماوردى خواست . فريبرز نيز گفت كه گودرز فرمان جنگ نمىدهد ، و اگر مرا دستور بود زبانت را از كامت بيرون مىكشيدم ، و سرت را از تن جدا مىساختم . آن گاه هومان ِ سبكسر ، نزديك گودرز آمد و بانگ برآورد كه
شنيدم همه هر چه گفتى به شاه * و زان پس كشيدن سپه را به راه
كه گر چشم من در گه كارزار * به پيران فتد زو برآرم دمار
چو شير ژيان لشكر آراستى * همى بآرزو جنگ ما خواستى
كنون از پس كوه چون مستمند * نشستن به كردار غَرْم نژند
چنين بود پيمانت با شهريار * كه بر كينه در كوه گيرى حصار
رزم خواستن هومان از گودرز
و چون گودرز يا يكى از پسرانش را به هماوردى طلبيد سپهدار خويشتندارى از دست نداد ، و جواب گفت :
چو در پيش من بر گُشادى زبان * بدانستمت آشكار و نهان
زگفتار دهقان ( شاهنامه فردوسى به نظم ونثر ) (نگارش اقبال يغمائى) (فارسى) — صفحة 361
مساهمون: حكيم أبو القاسم الفردوسي
ص٣٦١