وقتى سام ، رستم را كه شيربچهاى مىنمود ديد ، از شادى شكفته شد . رستم تخت نيايش را بوسيد ، وى را ستايش كرد و گفت :
به چهر تو ماند همى چهرهام * چو آن تو باشد مگر زَهرهام
سام سر و چشمش را بوسيد . سپس سوار شدند و به شهر آمدند .
ماهى به شادكامى و شادخوارى روزگار به سر بردند و روزى سام به زال گفت : اگر نيك بنگرى و از هزاران مادر بپرسى هيچ ياد ندارد و نشنيده است كه بچهاى از پهلوى مادر درآورده باشند
به سيمرغ بادا هزار آفرين * كه ايزد و را ره نمود اندرين
سر ماه نو سام عزم بازگشت به گرگساران كرد . زال و رستم تا يك منزل سپهبد را بدرقه كردند . سام فرزند را پندهاى نيكو داد . آنگاه يكديگر را بدرود كردند ، و زال و رستم به سيستان بازگشتند .
كشته شدن پيل سپيد به دست رستم
روزى زال و رستم به شادخوارى و شادكامى نشسته بودند . زال به پسرش رستم گفت : دليرانت را به خلعت و خواسته خرسند كن . رستم از گنجور زر و جامههاى زربفت طلب كرد و به هر يك از سرداران و دليران اسب و زر و جامههاى گرانبها داد . چون انجمن پراگنده شد ، و هر كس به سراى خود رفت زال نيز به شبستان خويش شد . رستم نيز به جايگاه خود رفت ، و در بسترش آرميد اما هنوز خواب به چشمش راه نيافته بود كه غوغايى شنيد ، و چون سبب پرسيد به او گفتند :
كه پيل سپيد سپهبد ز بند * رها گشت و آمد به مردم گزند
رستم بىدرنگ از جا برخاست : گرز سام را برداشت ، و آهنگ گرفتن پيل سپيد كرد . بندگانش راه را بر او بستند ، از آن كه بيم داشتند در جنگ با پيل سپيد گزندى بر او رسد ، و زال بر ايشان خشم گيرد .
رستم در غضب شد . سر آنان را به مشت كوبيد . همه گريختند . رستم زنجير و بند را به ضرب گرز در هم شكست ، و خروشان بر پيل مست كه
زگفتار دهقان ( شاهنامه فردوسى به نظم ونثر ) (نگارش اقبال يغمائى) (فارسى) — صفحة 87
مساهمون: حكيم أبو القاسم الفردوسي
ص٨٧