دريد و بچه را بىهيچ رنج و بىآنكه گزند بيند از تهيگاه مادر بيرون آورد .
يكى بچه بد چون گوى شيرفش * به بالا بلند و به ديدار كش
مرد و زن به ديدن آن بچهء درشت اندام در شگفت ماندند .
موبد دردگاه رودابه را دوخت و به آن دارو كه سيمرغ گفته بود درمان كرد . چند ساعت بعد رودابه به هوش و به گفتار آمد . زال و سيندخت و همهء نزديكانش دادار مهربان را نيايش كردند و بر رودابه زر و گوهر افشاندند .
بخنديد از آن بچه سرو سهى * بديد اندر او فرّ شاهنشهى
به يك روزه گفتى كه يك ساله بود * يكى تودهء سوسن و لاله بود
بگفتا برَستم غم آمد به سر * نهادند رستمش نام پسر
چون سام از دنيا آمدن رستم آگهى يافت سخت شادمان شد .
يزدان را نيايش كرد و با فرستادهاى به زال پيغام داد كه
نيايش همى كردم اندر نهان * شب و روز با كردگار جهان
كه زنده ببيند جهان بين من * ز تخم تو گردى به آيين من
كنون شد مرا و ترا پشت راست * نبايد جز از زندگانيش خواست
آمدن سام به ديدن رستم
در مدت شيرخوارگى رستم ، ده دايه او را شير مىدادند ، و چون از شير گرفتند به قدر خوراك پنج مرد غذا مىخورد . وقتى هشت ساله و باليده شد سام به قصد ديدن او با سپاهى گران راهى سيستان شد . زال و مهراب با لشگرى انبوه به پيشبازش رفتند . بر ژنده پيلى تختى زرين نهادند . رستم را در حالى كه بر سرش تاج نهاده بودند ، بر ميانش كمر بسته بودند ، به دستش گرزى گران داده بودند و سپرى كنارش نهاده بودند ، بر آن پيل نشاندند .
چو از دور سام يل آمد پديد * سپه بر دو رويه رده بر كشيد
فرود آمد از باره مهراب و زال * بزرگان كه بودند بسيار سال
يكايك نهادند سر بر زمين * ابر سام يل خواندند آفرين
زگفتار دهقان ( شاهنامه فردوسى به نظم ونثر ) (نگارش اقبال يغمائى) (فارسى) — صفحة 86
مساهمون: حكيم أبو القاسم الفردوسي
ص٨٦