رودابه جواب داد : آن قدر سنگين شدهام كه گويى درونم را به آهن يا سنگ انباشتهاند . دلم مىخواهد هميشه يك جا بنشينم يا بخوابم .
نيروى رفتار برايم نمانده است . يك روز هم رودابه از بدحالى بيهوش شد . مادرش از اندوه خروش برداشت و رويش را به ناخن خراشيد . زال را از بيمارى و بىهوشى همسرش آگاه كردند . به بالين رودابه آمد و وقتى او را بدان حال دردمند و بىهوش ديد سخت غمگين گشت و از شدت اندوه چشمانش پر اشك شد . ناگهان از پرِ سيمرغ و گفتهء اميد بخش او يادش آمد . اندكى از آن پر را به آتش سوزاند . در دم هوا تيرهگون گشت ، سيمرغ پديدار آمد ، و به زال گفت : چه روى داده است كه چنين غمگينى ، بيم و اندوه مدار
كزين سرو سيمين بر ماه روى * يكى نرّه شير آيد و نامجوى
به بالاى سرو و به نيروى پيل * به آورد خشت افگند بر دو ميل
چنين طفل تنومند چون ديگر نوزادان از راه زهش به دنيا نمىآيد .
پزشكى آگاه بخوان تا با خنجر شكم مادرش را بشكافد و طفل را بيرون آورد . براى اين كه او درد را احساس نكند بايد وى را چندان شراب دهى كه بيهوش شود . آن گاه جايى را كه شكافته است بدوزد گياهى را كه مىگويمت با شير و مشك بكوبد ، در سايه خشك كند و بر جايى كه دوخته است بيندايد ، آن گاه پر مرا بر زخم بمالد تا زود به شود .
بدين كار دل هيچ غمگين مدار * كه شاخ برومندت آمد به بار
آن گاه سيمرغ يكى از پرهايش را كند و به او داد و پرواز كرد .
زال به درست كردن دارو پرداخت . همهء بزرگان نگران حال رودابه بودند . سيندخت چون ابر بهاران اشك مىباريد و مىگفت : طفل از پهلوى مادر چگونه بيرون مىآيد ؟ زال موبدى چرب دست را براى درمان كردن رودابه خواند .
موبد نخست بيمار را به مى بىهوش كرد . آن گاه پهلوى او را با خنجر
زگفتار دهقان ( شاهنامه فردوسى به نظم ونثر ) (نگارش اقبال يغمائى) (فارسى) — صفحة 85
مساهمون: حكيم أبو القاسم الفردوسي
ص٨٥