از گياه گزند خواهند يافت و روزگار ، او را از تخت به زير مىآورد و ناگهان بخت از او روى مىگرداند و آسمان با او به كين مىآيد و بهر او در زمين نهان مىگردد و خورشيد و ماه ، مهترى او را مىگيرند و تاج و تخت را از چنان شاهى مىستانند و كسى همچون شيروى را شهريارى مىدهند و همهء مردمان ايران را به خوارى مىافكنند ؟ من از كار پرويز شاه آگه نبودم و او از براى گفتار بدتنان بود كه تباه گشت .
ليك چون او برفت و اردشير به شاهى رسيد ، ديگر پير و جوان از او شاد نيستند . من نيز نمىخواهم كه شهريارى چون او باشد ، اگر چه روزگار بىشاه شده است . چرا كه او را دشمنيهاى بسيارى در سر است و به سپاه ديگرى مىانديشد . اكنون اگر بهرهء من از ايران تنها رنج گردد ، باز هم نخواهم گذاشت كه باد آن سرزمين بر وى بوزد .
پس اينك با سپاهى گران از سران برگزيدهء روم و ايران مىآيم تا ببينم كه آيا آن شاه كيست كه پندش بدين گونه است . آنگاه چنان بيخ او را از بُن بركَنم كه ديگر هرگز از آن پس سخن از شاهى نگويد .
آنگاه گراز فرستادهاى را به نزديك پيران سپاه ايران بفرستاد و بدين سان آن بدكامه آهنگى ديگرگونه بكرد . نامه اى به پيروز خسرو بفرستاد و در آن گفت كه :
اكنون كه ديگر آن تخت شاهنشان تيره گشته است ، تو بايد به اين كار كمر ببندى تا شايد همه گونه بيانديشى و چارهاى بسازى و ياران پير و جوان بسيارى بجويى و گيتى را از اردشير تهى بگردانى . پس از آن همهء كام خود را مىيابى و از آرامش خود ، شاد و بىترس مىگردى . ليك بدان كه اگر اين راز را آشكار سازى ، با اين كار خود ، دشنهء كينه را خون خواهى داد . چرا كه من چندان سپاهى از روم مىآورم كه گيتى را در پيش چشمانت سياه مىسازم . پس به ژرفى كار مرا نگاه بدار و مبادا كه اين كار مرا ناچيز بپندارى .
چون پيروز خسرو چنان نامهاى را بديد و در پيش و پس خود آهنگ آن مرد خودكامه را بيافت ، دل روشن نامورش سياه گشت تا چگونه به آن شاهزاده بد برساند . اردشير پيوسته او را - كه مردى گوينده و يادگير و براى اردشير همچون
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 769
مساهمون: حكيم أبو القاسم الفردوسي
ص٧٦٩