تخطي إلى المحتوى الرئيسي

شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى) — صفحة 925

مساهمون:

ص٩٢٥
بفرمان ما چشم روشن كنيد * خرد را بتن بر چو جوشن كنيد
تن هر كسى گشت لرزان چو بيد * كه گوپال و شمشيرشان بد اميد
چو شد بر جهان پادشاهيش راست * بزرگى فزون كرد و مهرش بكاست
خردمند نزديك او خوار گشت * همه رسم شاهيش بيكار گشت
كنارنگ با پهلوان و ردان * همان دانشى پر خرد موبدان
يكى گشت با باد نزديك اوى * جفا پيشه شد جان تاريك اوى
سترده شد از جان او مهر و داد * به هيچ آرزو نيز پاسخ نداد
كسى را نبد نزد او پايگاه * بژرفى مكافات كردى گناه
هرانكس كه دستور بد بر درش * فزايندهء اختر و افسرش
همه عهد كردند با يكدگر * كه هرگز نگويند زان بوم و بر
همه يك سر از بيم پيچان شدند * ز هول شهنشاه بىجان شدند
فرستادگان آمدندى ز راه * همان زير دستان فرياد خواه
چو دستور زان آگهى يافتى * بدان كارها تيز بشتافتى
بگفتار گرم و بآواز نرم * فرستاده را راه دادى بشرم
بگفتى كه شاه از در كار نيست * شما را به دو راه ديدار نيست
نمودم به دو هرچ درخواستى * بفرمانش پيدا شد آن راستى

[ زادن بهرام - پسر يزدگرد ]

ز شاهيش بگذشت چون هفت سال * همه موبدان زو برنج و و بال
سر سال هشتم مه فوردين * كه پيدا كند در جهان هور دين
يكى كودك آمدش هرمزد روز * بنيك اختر و فال گيتى فروز
هم انگه پدر كرد بهرام نام * ازان كودك خرد شد شاد كام
بدر بر ستاره شمر هرك بود * كه شايست گفتار ايشان شنود
يكى مايه‌ور بود با فرّ و هوش * سر هندوان بود نامش سروش
يكى پارسى بود هشيار نام * كه بر چرخ كردى بدانش لگام
بفرمود تا پيش شاه آمدند * هشيوار و جوينده راه آمدند
بصلّاب كردند ز اختر نگاه * هم از زيچ رومى بجستند راه
از اختر چنان ديد خرّم نهان * كه او شهريارى بود در جهان
ابر هفت كشور بود پادشا * گوِ شاد دل باشد و پارسا
برفتند پويان بر شهريار * همان زيچ و صلّابها بر كنار
بگفتند با تا جور يزدگرد * كه دانش ز هر گونه كرديم گرد
چنان آمد اندر شمار سپهر * كه دارد بدين كودك خرد مهر
مر او را بود هفت كشور زمين * گرانمايه شاهى بود بافرين
ز گفتارشان شاد شد شهريار * ببخشيدشان گوهر شاهوار
چو ايشان برفتند زان بارگاه * رد و موبد و پاك دستور شاه
نشستند و جستند هر گونه راى * كه تا چارهء آن چه آيد بجاى
گرين كودك خرد خوى پدر * نگيرد شود خسروى دادگر
گر ايدونك خوى پدر دارد اوى * همه بوم زير و زبر دارد اوى