بمنذر چنين گفت كاى پاك راى * گسى كن هنرمند را باز جاى
ازان هر يكى را بسى هديه داد * ز درگاه منذر برفتند شاد
و زان پس بمنذر چنين گفت شاه * كه اسپان اين نيزهداران بخواه
بگو تا بپيچند پيشم عنان * به چشم اندر آرند نوك سنان
بهايى كنند آنچ آيد خوشم * درم بيش خواهم بريشان كشم
چنين پاسخ آورد منذر بدوى * كه اى پر هنر خسرو نامجوى
گلهدار اسپان من پيش تست * خداوند او هم بتن خويش تست
گر از تازيان اسپ خواهى خريد * مرا رنج و سختى چه بايد كشيد
به دو گفت بهرام كاى نيك نام * بنيكيت بادا همه ساله كام
من اسپ آن گزينم كه اندر نشيب * بتازم نه بينم عنان از ركيب
چو با تگ چنان پايدارش كنم * بنوروز با باد يارش كنم
وگر آزموده نباشد ستور * نشايد بتندى برو كرد زور
بنعمان بفرمود منذر كه رو * فسيله گزين از گلهدار نو
همه دشت پيش سواران بگرد * نگر تا كجا يا بى اسپ نبرد
بشد تيز نعمان صد اسپ آوريد * ز اسپان جنگى بسى برگزيد
چو بهرام ديد آن بيامد بدشت * چپ و راست پيچيد و چندى بگشت
هر اسپى كه با باد همبر بدى * همه زير بهرام بىپر شدى
برين گونه تا برگزيد اشقرى * يكى بادپايى گشادهبرى
هم از داغ ديگر كميتى برنگ * تو گفتى ز دريا بر آمد نهنگ
همى آتش افروخت از نعل اوى * همى خوى چكيد از بر لعل اوى
بها داد منذر چو بود ارزشان * كه در بيشهء كوفه بد مرزشان
بپذرفت بهرام زو آن دو اسپ * فروزنده بر سان آذر گشسپ
همى داشتش چون يكى تازه سيب * كه از باد نايد بروبر نهيب
بمنذر چنين گفت روزى جوان * كه اى مرد باهنگ و روشن روان
چنين بىبهانه همى داريم * زمانى بتيمار نگذاريم
همى هرك بينى تو اندر جهان * دلى نيست اندر جهان بىنهان
ز اندوه باشد رخ مرد زرد * برامش فزايد تن زاد مرد
برين بر يكى خوبى افزاى پس * كه باشد ز هر درد فريادرس
اگر تاج دارست اگر پهلوان * بزن گيرد آرام مرد جوان
همان زو بود دين يزدان بپاى * جوان را بنيكى بود رهنماى
كنيزك بفرماى تا پنج و شش * بيارند با زيب و خورشيدفش
مگر زان يكى دو گزين آيدم * هم انديشهء آفرين آيدم
مگر نيز فرزند بينم يكى * كه آرام دل باشدم اندكى
جهاندار خشنود باشد ز من * ستوده بمانم بهر انجمن
چو بشنيد منذر ز خسرو سخن * برو آفرين كرد مرد كهن
بفرمود تا سعد گوينده تفت * سوى كلبهء مرد نخّاس رفت
بياورد رومى كنيزك چهل * همه از در كام و آرام دل