چو بشنيد برگشت زان دو درخت * دلش خسته گشته بشمشير سخت
چو آمد بلشكر گه خويش باز * برفتند گردان گردن فراز
به شهر اندرون هديها ساختند * بزرگان بر پادشا تاختند
يكى جوشنى بود تابان چو نيل * به بالاى و پهناى يك چرم پيل
دو دندان پيل و برش پنج بود * كه آن را ببرداشتن رنج بود
زره بود و ديباى پر مايه بود * ز زر كرده آگنده صد خايه بود
به سنگ درم هر يكى شست من * ز زرّ و ز گوهر يكى كرگدن
بپذرفت زان شهر و لشكر براند * ز ديده همى خون دل برفشاند
[ رفتن اسكندر به نزديك فغفور چين ]
و زان روى لشكر سوى چين كشيد * سر نامداران بيرون كشيد
همى راند منزل به منزل بدشت * چهل روز تا پيش دريا گذشت
ز ديبا سراپردهيى بركشيد * سپه را به منزل فرود آوريد
يكى نامه فرمود پس تا دبير * نويسد ز اسكندر شهر گير
نوشتند هر گونهيى خوب و زشت * نويسنده چون نامه اندر نوشت
سكندر بشد چون فرستادهيى * گزين كرد بينا دل آزادهيى
كه با او بدى يك دل و يك سخن * بگويد بمهتر كه كن يا مكن
سپه را بسالار لشكر سپرد * و ز ان روميان پنج دانا ببرد
چو آگاهى آمد بفغفور ازين * كه آمد فرستادهيى سوى چين
پذيره فرستاد چندى سپاه * سكندر گرازان بيامد به راه
چو آمد بر ان بارگاه بزرگ * بديد آن گزيده سپاه بزرگ
بيامد ز دهليز تا پيش اوى * پر انديشه جان بد انديش اوى
دو ان پيش او رفت و بردش نماز * نشست اندر ايوان زمانى دراز
بپرسيد فغفور و بنواختش * يكى نامور جايگه ساختش
چو برزد سر از كوه روشن چراغ * ببردند بالاى زرّين جناغ
فرستادهء شاه را پيش خواند * سكندر فراوان سخنها براند
بگفت آنچ بايست و نامه بداد * سخنهاى قيصر همه كرد ياد
بران نامه عنوان بد از شاه روم * جهاندار و سالار هر مرز و بوم
كه خوانند شاهان برو آفرين * ز ما بندگان جهان آفرين
جهاندار و داننده و رهنماى * خداوند پاكى و نيكى فزاى
دگر گفت فرمان ما سوى چين * چنانست كآباد ماند زمين
نبايد بسيچيد ما را بجنگ * كه از جنگ شد روز بر فور تنگ
چو دارا كه بد شهريار جهان * چو فريان تازى و ديگر مهان
ز خاور برو تا در باختر * ز فرمان ما كس نجويد گذر
شمار سپاهم نداند سپهر * و گر بشمرد نيز ناهيد و مهر
اگر هيچ فرمان ما بشكنى * تن و بوم و كشور برنج افگنى
چو نامه بخوانى بياراى ساو * مرنجان تن خويش و با بد مكاو
گر آيى ببينى مرا با سپاه * ببينيم ترا يك دل و نيك خواه