تخطي إلى المحتوى الرئيسي

شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى) — صفحة 811

مساهمون:

ص٨١١
بينداخت دارو برامش نشست * يكى جام بگرفت شادان بدست
بفرمود تا خوان بياراستند * نوازندهء رود و مى خواستند
به دو گفت شاه آن چرا ريختى * چو با رنج دارو بر آميختى
ورا گفت شاه جهان دوش جفت * نجست و شب تيره تنها بخفت
چو تنها بخسپى تو اى شهريار * نيايد ترا هيچ دارو به كار
سكندر بخنديد و زو شاد شد * ز تيمار و ز درد آزاد شد
و زان پس ز داننده دل كرد شاد * و را گفت بىهند گيتى مباد
بزرگان و اخترشناسان همه * تو گويى بهندوستان شد رمه
و زان جا بيامد سوى خان خويش * همه شب همى ساخت درمان خويش
چو برزد سر از كوه روشن چراغ * چو دريا فروزنده شد دشت و راغ
سكندر بيامد بران بارگاه * دو لب پر ز خنده دل از غم تباه
فرستاده را ديد سالار بار * بپرسيد و بردش بر شهريار
يكى بدره دينار و اسپى سياه * بهرّاى زرّين بفرمود شاه
پزشك خردمند را داد و گفت * كه با پاك رايت خرد باد جفت

[ آزمودن اسكندر جام كيد را ]

ازان پس بفرمود كان جام زرد * بيارند پر كرده از آب سرد
همى خورد زان جام زر هر كس آب * ز شبگير تا بود هنگام خواب
بخوردند آب از پى خرّمى * ز خوردن نيامد به دو در كمى
بدان فيلسوف آن زمان شاه گفت * كه اين دانش از من نبايد نهفت
كه افزايش آب اين جام چيست * نجوميست گر آلت هندويست
چنين داد پاسخ كه اى شهريار * تو اين جام را خوار مايه مدار
كه اين در بسى ساليان كرده‌اند * بدين در بسى رنجها برده‌اند
ز اختر شناسان هر كشورى * بجايى كه بد نامور مهترى
بر كيد بودند كين جام كرد * بروز سپيد و شب لاژورد
همى طبع اختر نگه داشتند * فراوان درين روز بگذاشتند
تو از مغنياطيس گير اين نشان * كه او را كسى كرد ز آهن كشان
بطبع اين چنين هم شدست آب كش * ز گردون پذيرد همى آب خوش
همى آب يابد چو گيرد كمى * نبيند بروشن دو چشم آدمى
چو گفتار دانا پسند آمدش * سخنهاى او سودمند آمدش
چنين گفت پيران ميلاد را * كه من عهد كيد از پى داد را
همى نشكنم تا بماند بجاى * همى پيش او بود بايد بپاى
كه من يافتم زو چنين چار چيز * بروبر فزونى نجوييم نيز
دو صد باركش خواسته بر نهاد * صد افسر ز گوهر بران سر نهاد
بكوه اندر آگند چيزى كه بود * ز دينار و ز گوهر نابسود
چو در كوه شد گنجها ناپديد * كسى چهرهء آگننده نديد
همه گنج با آنك كردش نهان * نديدند زان پس كس اندر جهان
ز گنج نهان كرده بر كوهسار * بياورد با خويشتن يادگار