تخطي إلى المحتوى الرئيسي

شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى) — صفحة 685

مساهمون:

ص٦٨٥
بفرمود تا هرچ بد خواسته * ز گنج و ز اسپان آراسته
ز چيزى كه از بلخ بامى ببرد * بياورد يك سر بكهرم سپرد
ز كهرمش كهتر پسر بد چهار * بنه بر نهادند و شد پيش بار
برفتند بر هر سوى صد هيون * نشسته برو نيز صد رهنمون
دلش بود پر بيم و سر پر شتاب * ازو دور بد خورد و آرام و خواب
يكى ترك بد نام او گرگسار * ز لشكر بيامد بر شهريار
به دو گفت كاى شاه تركان چين * بيك تن مزن خويشتن بر زمين
سپاهى همه خسته و كوفته * گريزان و بخت اندر آشوفته
پسر كوفته سوخته شهريار * به يارى كه آمد جز اسفنديار
هم آورد او گر بيايد منم * تن مرد جنگى به خاك افگنم
سپه را همى دل شكسته كنى * بگفتار بىجنگ خسته كنى
چو ارجاسپ بشنيد گفتار اوى * بديد آن دل و راى هشيار اوى
به دو گفت كاى شير پرخاشخر * ترا هست نام و نژاد و هنر
گر اين را كه گفتى بجاى آورى * هنر بر زبان رهنماى آورى
ز توران زمين تا بدرياى چين * ترا بخشم و بوم ايران زمين
سپهبد تو باشى بهر كشورم * ز فرمان تو يك زمان نگذرم
هم اندر زمان لشكر او را سپرد * كسانى كه بودند هشيار و گرد
همه شب همى خلعت آراستند * همى بارهء پهلوان خواستند
چو خورشيد زرين سپر برگرفت * شب تيره زو دست بر سر گرفت
بينداخت پيراهن مشك رنگ * چو ياقوت شد مهر چهرش برنگ
ز كوه اندر آمد سپاه بزرگ * جهانگير اسفنديار سترگ
چو لشكر بياراست اسفنديار * جهان شد بكردار درياى قار
بشد گرد بستور پور زرير * كه بگذاشتى بيشه زو نرّه شير
بياراست بر ميمنه جاى خويش * سپهبد به دو لشكر آراى خويش
چو گردوى جنگى بر ميسره * بيامد چو خور پيش برج بره
بپيش سپاه آمد اسفنديار * بزين اندرون گرزهء گاو سار
بقلب اندرون شاه گشتاسپ بود * روانش پر از كين لهراسپ بود
و زان روى ارجاسپ صف بركشيد * ستاره همى روى دريا نديد
ز بس نيزه و تيغهاى بنفش * هوا گشته پر پرنيانى درفش
بشد قلب ارجاسپ چون آبنوس * سوى راستش كهرم و بوق و كوس
سوى ميسره نام شاه چگل * كه در جنگ ازو خواستى شير دل
برآمد زهر دو سپه گير و دار * بپيش اندر آمد گو اسفنديار
چو ارجاسپ ديد آن سپاه گران * گزيده سواران نيزه وران
بيامد يكى تند بالا گزيد * بهر سوى لشكر همى بنگريد
ازان پس بفرمود تا ساروان * هيون آورد پيش ده كاروان
چنين گفت با نامداران براز * كه اين كار گردد بما بر دراز
نيايد پديدار پيروزئى * نكو رفتنى گر دل افروزئى