كه گيتى نماند همى بر كسى * چو ماند بتن رنج ماند بسى
چنين است گيهان ناپايدار * برو تخم بد تا توانى مكار
همى خواهم از دادگر يك خداى * كه چندان بمانم بگيتى بجاى
كه اين نامهء شهرياران پيش * بپيوندم از خوب گفتار خويش
از آن پس تن جانور خاك راست * سخن گوى جان معدن پاك راست
[ گشتاسپ ]
پادشاهى گشتاسپ سد و بيست سال بود
بخواب ديدن فردوسى دقيقى را
چنان ديد گوينده يك شب بخواب * كه يك جام مى داشتى چون گلاب
دقيقى ز جايى پديد آمدى * بران جام مى داستانها زدى
بفردوسى آواز دادى كه مى * مخور جز بر آيين كاوس كى
كه شاهى ز گيتى گزيدى كه بخت * به دو نازد و لشكر و تاج و تخت
شهنشاه محمود گيرنده شهر * ز شادى بهر كس رسانيده بهر
از امروز تا سال هشتاد و پنج * بكاهدش رنج و نكاهدش گنج
ازين پس بچين اندر آرد سپاه * همه مهتران برگشايند راه
نبايدش گفتن كسى را درشت * همه تاج شاهانش آمد بمشت
بدين نامه گر چند بشتافتى * كنون هرچ جستى همه يافتى
ازين باره من پيش گفتم سخن * سخن را نيامد سراسر به بن
ز گشتاسپ و ارجاسپ بيتى هزار * بگفتم سر آمد مرا روزگار
گر آن مايه نزد شهنشه رسد * روان من از خاك بر مه رسد
كنون من بگويم سخن كو بگفت * منم زنده او گشت با خاك جفت
سخن دقيقى [ به بلخ رفتن لهراسب و بر تخت نشستن گشتاسب ]
چو گشتاسپ را داد لهراسپ تخت * فرود آمد از تخت و بر بست رخت
ببلخ گزين شد بران نوبهار * كه يزدان پرستان بدان روزگار
مران جاى را داشتندى چنان * كه مر مكّه را تا زيان اين زمان
بدان خانه شد شاه يزدان پرست * فرود آمد از جايگاه نشست
ببست آن در آفرين خانه را * نماند اندر و خويش و بيگانه را
بپوشيد جامهء پرستش پلاس * خرد را چنان كرد بايد سپاس
بيفگند ياره فرو هشت موى * سوى روشن دادگر كرد روى
همى بود سى سال پيشش بپاى * برينسان پرستيد بايد خداى
نيايش همى كرد خورشيد را * چنان بوده بد راه جمشيد را
چو گشتاسپ بر شد بتخت پدر * كه هم فرّ او داشت و بخت پدر