تخطي إلى المحتوى الرئيسي

شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى) — صفحة 619

مساهمون:

ص٦١٩
چو از كوه خورشيد سر بركشيد * ز چشم مهان شاه شد ناپديد
ببودند ز آن جايگه شاه جوى * بريگ بيابان نهادند روى
ز خسرو نديدند جايى نشان * ز ره بازگشتند چون بيهشان
همه تنگ دل گشته و تافته * سپرده زمين شاه نايافته
خروشان بدان چشمه باز آمدند * پر از غم دل و با گداز آمدند
بران آب هر كس كه آمد فرود * همى داد شاه جهان را درود
فريبرز گفت آنچ خسرو بگفت * كه با جان پاكش خرد باد جفت
چو آسوده باشيم و چيزى خوريم * يك امشب ازين چشمه بر نگذريم
زمين گرم و نرمست و روشن هوا * بدين رنجگى نيست رفتن روا
بران چشمه يك سر فرود آمدند * ز خسرو بسى داستانها زدند
كه چونين شگفتى نبيند كس * و گر در زمانه بماند بسى
كزين رفتن شاه ناديده‌ايم * ز گردنكشان نيز نشنيده‌ايم
دريغ آن بلند اختر و راى او * بزرگى و ديدار و بالاى او
خردمند ازين كار خندان شود * كه زنده كسى پيش يزدان شود
كه داند بگيتى كه او را چه بود * چه گوييم و گوش كه آرد شنود
بدان نامداران چنين گفت گيو * كه هرگز چنين نشنود گوش نيو
به مردى و بخشش بداد و هنر * بديدار و بالا و فرّ و گهر
برزم اندرون پيل بد با سپاه * ببزم اندرون ماه بد با كلاه
و زان پس بخوردند چيزى كه بود * ز خوردن سوى خواب رفتند زود
هم آنگه برآمد يكى باد و ابر * هوا گشت برسان چشم هژبر
چو برف از زمين بادبان بر كشيد * نبد نيزه نامداران پديد
يكايك ببرف اندرون ماندند * ندانم بد آنجاى چون ماندند
زمانى تپيدند در زير برف * يكى چاه شد كنده هر جاى ژرف
نماند ايچ كس را از يشان توان * برآمد بفرجام شيرين روان
همى بود رستم بران كوهسار * همان زال و گودرز و چندى سوار
بدان كوه بودند يك سر سه روز * چهارم چو بفروخت گيتى فروز
بگفتند كين كار شد با درنگ * چنين چند باشيم بر كوه و سنگ
اگر شاه شد از جهان ناپديد * چو باد هوا از ميان بردميد
دگر نامداران كجا رفته‌اند * مگر پند خسرو نپذيرفته‌اند
ببودند يك هفته بر پشت كوه * سر هفته گشتند يك سر ستوه
بديشان همه راز و گريان شدند * بران آتش درد بريان شدند
همى كند گودرز كشواد موى * همى ريخت آب و همى خست روى
همى گفت گودرز كين كس نديد * كه از تخم كاوس بر من رسيد
نبيره پسر داشتم لشكرى * جهاندار و بر هر سرى افسرى
بكين سياوش همه كشته شد * همه دوده زير و زبر گشته شد
كنون ديگر از چشم شد ناپديد * كه ديد اين شگفتى كه بر من رسيد
سخنهاى ديرينه دستان بگفت * كه با داد يزدان خرد باد جفت