تخطي إلى المحتوى الرئيسي

شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى) — صفحة 617

مساهمون:

ص٦١٧
بشد هوش زان چار خورشيد چهر * خروشان شدند از غم و درد و مهر
شخودند روى و بكندند موى * گسستند پيرايه و رنگ و بوى
ازان پس هر آن كس كه آمد به هوش * چنين گفت با ناله و با خروش
كه ما را ببر زين سراى سپنج * رها كن تو ما را ازين درد و رنج
بديشان چنين گفت پر مايه شاه * كزين پس شما را همينست راه
كجا خواهران جهاندار جم * كجا تاج داران با باد و دم
كجا مادرم دخت افراسياب * كه بگذشت زان سان بدرياى آب
كجا دخترم تور ماه آفريد * كه چون او كس اندر زمانه نديد
همه خاك دارند بالين و خشت * ندانم بدوزخ درند ار بهشت
مجوييد ازين رفتن آزار من * كه آسان شود راه دشوار من
خروشيد و لهراسب را پيش خواند * از يشان فراوان سخنها براند
بلهراسب گفت اين بتان منند * فروزندهء پاك جان منند
برين هم نشست اندرين هم سراى * همى دارشان تا تو باشى بجاى
نبايد كه يزدان چو خواندت پيش * روان شرم دارد ز كردار خويش
چو بينى مرا با سياوش بهم * ز شرم دو خسرو بمانى دژم
پذيرفت لهراسب زو هرچ گفت * كه با ديده‌شان دارم اندر نهفت
و زان جايگه تنگ بسته ميان * بگرديد بر گرد ايرانيان
كز ايدر بايوان خراميد زود * مداريد در دل مرا جز درود
مباشيد گستاخ با اين جهان * كه او بترى دارد اندر نهان
مباشيد جاويد جز راد و شاد * ز من جز بنيكى مگيريد ياد
همه شاد و خرم بايوان شويد * چو رفتن بود شاد و خندان شويد
همه نامداران ايران سپاه * نهادند سر بر زمين پيش شاه
كه ما پند او را بكردار جان * بداريم تا جان بود جاودان
بلهراسب فرمود تا بازگشت * به دو گفت روز من اندر گذشت

[ رفتن كىخسرو به كوه و ناپديد شدن در برف ]

تو رو تخت شاهى بآيين بدار * بگيتى جز از تخم نيكى مكار
هر آنگه كه باشى تن آسان ز رنج * ننازى بتاج و ننازى بگنج
چنان دان كه رفتنت نزديك شد * بيزدان ترا راه باريك شد
همه داد جوى و همه داد كن * ز گيتى تن مهتر آزاد كن
فرود آمد از باره لهراسب زود * زمين را ببوسيد و شادى نمود
به دو گفت خسرو كه پدرود باش * بداد اندرون تار گر بود باش
برفتند با او ز ايران سران * بزرگان بيدار و كنداوران
چو دستان و رستم چو گودرز و گيو * دگر بيژن گيو و گستهم نيو
بهفتم فريبرز كاوس بود * بهشتم كجا نامور طوس بود
همى رفت لشكر گروها گروه * ز هامون بشد تا سر تيغ كوه
ببودند يك هفته دم برزدند * يكى بر لب خشك نم بر زدند
خروشان و جوشان ز كردار شاه * كسى را نبود اندر آن رنج راه
همى گفت هر موبدى در نهفت * كزين سان همى در جهان كس نگفت