سپارد بگنج تو از گنج خويش * همى باز خرّد بدين رنج خويش
هران شهر كز مرز ايران نهى * همى كرد خواهد ز تركان تهى
بايران خراميم پيروز و شاد * ز كار گذشته نگيريم ياد
برين گفته بودند پير و جوان * جز از نامور رستم پهلوان
كه رستم همى ز آشتى سر بگاشت * ز درد سياوش بدل كينه داشت
همى لب بدندان بخاييد شاه * همى كرد خيره بديشان نگاه
و زان پس چنين گفت كين نيست راه * بايران خراميم زين رزمگاه
كجا آن همه رسم و سوگند ما * همان بدره و گفته و پند ما
چو بر تخت بر زنده افراسياب * بماند جهان گردد از وى خراب
بكاوس يك سر چه پوزش بريم * بدين ديدگان چون به دو بنگريم
شنيدى كه بر ايرج نيكبخت * چه آمد بتور از پى تاج و تخت
سياوش را نيز بر بىگناه * بكشت از پى گنج و تخت و كلاه
فريبنده تركى از آن انجمن * بيامد خرامان بنزديك من
گر از من همى جست خواهد نبرد * شما را چرا شد چنين روى زرد
همى از شما اين شگفت آيدم * همان كين پيشين بيفزايدم
گمانى نبردم كه ايرانيان * گشايند جاويد زين كين ميان
كسى را نديدم ز ايران سپاه * كه افگنده بود اندرين رزمگاه
كه از جنگ ايشان گرفتى شتاب * بگفت فريبنده افراسياب
چو ايرانيان اين سخنها ز شاه * شنيدند و پيچان شدند از گناه
گرفتند پوزش كه ما بندهايم * هم از مهربانى سر افگندهايم
نخواهد شهنشاه جز نام نيك * و گر كارها را سر انجام نيك
ستوده جهاندار برتر منش * نخواهد كه بر ما بود سرزنش
كه گويند از ايران سوارى نبود * كه يارست باشيده رزم آزمود
كه آمد سوارى بدشت نبرد * جز از شاهشان اين دليرى نكرد
نخواهد مگر خسرو موبدان * كه بر ما بود ننگ تا جاودان
بديشان چنين پاسخ آورد شاه * كه اى موبدان نماينده راه
بدانيد كين شيده روز نبرد * پدر را ندارد بهامون بمرد
سليحش پدر كرده از جادويى * ز كژّى و بىراهى و بد خويى
نباشد سليح شما كارگر * بدان جوشن و خود و پولاد بر
همان اسبش از باد دارد نژاد * بدل همچو شير و برفتن چو باد
كسى را كه يزدان ندادست فر * نباشدش با چنگ او پاى و پر
همان با شما او نيايد بجنگ * ز فرّ و نژاد خود آيدش ننگ
نبيره فريدون و پور قباد * دو جنگى بود يك دل و يك نهاد
بسوزم برو تيره جان پدرش * چو كاوس را سوخت او بر پسرش
دليران و شيران ايران زمين * همه شاه را خواندند آفرين
[ پاسخ فرستادن كىخسرو افراسياب را ]
بفرمود تا قارن نيك خواه * شود باز و پاسخ گزارد ز شاه
كه اين كار ما دير و دشوار گشت * سخنها ز اندازه اندر گذشت