[ همان پيش پيلان تبيره زنان * خروشان و جوشان و پيلان دمان ]
يكى بزمگاهست گفتى بجاى * ز شيپور و ناليدن كرّه ناى
برفتند از جاى يك سر چو كوه * دهاده بر آمد ز هر دو گروه
بيابان چو درياى خون شد درست * تو گفتى كه روى زمين لاله رست
پى ژنده پيلان به خون اندرون * چنانچون ز بيجاده باشد ستون
همه چيرگى با منوچهر بود * كزو مغز گيتى پر از مهر بود
چنين تا شب تيره سر بر كشيد * درخشنده خورشيد شد ناپديد ]
[ زمانه بيك سان ندارد درنگ * گهى شهد و نوش است و گاهى شرنگ ]
دل تور و سلم اندر آمد به جوش * به راه شبيخون نهادند گوش
چو شب روز شد كس نيامد بجنگ * دو جنگى گرفتند ساز درنگ
[ كشته شدن تور بر دست منوچهر ]
چو از روز رخشنده نيمى برفت * دل هر دو جنگى ز كينه بتفت
بتدبير يك با دگر ساختند * همه راى بيهوده انداختند
كه چون شب شود ما شبيخون كنيم * همه دشت و هامون پر از خون كنيم
چو كار آگهان آگهى يافتند * دوان زى منوچهر بشتافتند
رسيدند پيش منوچهر شاه * بگفتند تا برنشاند سپاه
منوچهر بشنيد و بگشاد گوش * سوى چاره شد مرد بسيار هوش
سپه را سراسر بقارن سپرد * كمين گاه بگزيد سالار گرد
ببرد از سران نامور سى هزار * دليران و گردان خنجرگزار
[ كمين گاه را جاى شايسته ديد * سواران جنگى و بايسته ديد ]
چو شب تيره شد تور با صد هزار * بيامد كمربستهء كارزار
شبيخون سگاليده و ساخته * بپيوسته تير و كمان آخته
چو آمد سپه ديد بر جاى خويش * درفش فروزنده بر پاى پيش
جز از جنگ و پيكار چاره نديد * خروش از ميان سپه بر كشيد
ز گرد سواران هوا بست ميغ * چو برق درخشنده پولاد تيغ
هوا را تو گفتى همى بر فروخت * چو الماس روى زمين را بسوخت
بمغز اندرون بانگ پولاد خاست * بابر اندرون آتش و باد خاست
بر آورد شاه از كمين گاه سر * نبد تور را از دو رويه گذر
عنان را بپيچيد و برگاشت روى * بر آمد ز لشكر يكى هاىهوى
دمان از پس ايدر منوچهر شاه * رسيد اندر آن نامور كينه خواه
يكى نيزه انداخت بر پشت او * نگونسار شد خنجر از مشت او
ز زين بر گرفتش بكردار باد * بزد بر زمين داد مردى بداد
سرش را هم آنگه ز تن دور كرد * دد و دام را از تنش سور كرد
بيامد بلشكرگه خويش باز * بديدار آن لشكر سرفراز
[ پيروز نامهء منوچهر نزد فريدون ]
بشاه آفريدون يكى نامه كرد * ز مشك و ز عنبر سر خامه كرد
[ نخست از جهان آفرين كرد ياد * خداوند خوبى و پاكى و داد ]