تخطي إلى المحتوى الرئيسي

شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى) — صفحة 467

مساهمون:

ص٤٦٧
چو گودرز و گيو آگهى يافتند * سوى شاه پيروز بشتافتند
بر آمد خروش و بيامد سپاه * تبيره زنان بر گرفتند راه
دمنده دمان گاو دم بر درش * بر آمد خروشيدن از لشكرش
سيه كرده ميدانش اسبان بسم * همه شهر آواى رويينه خم
بيك دست بر بسته شير و پلنگ * بزنجير ديگر سواران جنگ
گرازان سواران دمان و دنان * بدندان زمين ژنده پيلان كنان
بپيش سپاه اندرون بوق و كوس * درفش از پس پشت گودرز و طوس
پذيره شدن پيش پهلو سپاه * بدين گونه فرمود بيدار شاه
برفتند لشكر گروها گروه * زمين شد ز گردان بكردار كوه
چو آمد پديدار از انبوه نيو * پياده شد از باره گودرز و گيو
ز اسب اندر آمد جهان پهلوان * بپرسيدش از رنج ديده گوان
برو آفرين كرد گودرز و گيو * كه اى نامبردار و سالار نيو
دلير از تو گردد بهر جاى شير * سپهر از تو هرگز مگر داد سير
ترا جاودان باد يزدان پناه * بكام تو گر داد خورشيد و ماه
همه بنده كردى تو اين دوده را * ز تو يافتم پور گُم بوده را
ز درد و غمان رستگان تويم * بايران كمر بستگان تويم
بر اسبان نشستند يك سر مهان * گرازان بنزديك شاه جهان
چو نزديك شهر جهاندار شاه * فراز آمد آن گرد لشكر پناه
پذيره شدش نامدار جهان * نگهدار ايران و شاه مهان
چو رستم بفر جهاندار شاه * نگه كرد كآمد پذيره به راه
پياده شد و برد پيشش نماز * غمى گشته از رنج و راه دراز
جهاندار خسرو گرفتش ببر * كه اى دست مردى و جان هنر
تهمتن سبك دست بيژن گرفت * چنانكش ز شاه و پدر بپذيرفت
بياورد و بسپرد و بر پاى خاست * چنان پشت خمّيده را كرد راست
از ان پس اسيران توران هزار * بياورد بسته بر شهريار
برو آفرين كرد خسرو به مهر * كه جاويد بادا بكامت سپهر
خنك زال كش بگذرد روزگار * بماند بگيتى ترا يادگار
خجسته بر و بوم زابل كه شير * همى پروراند گوان و دلير
خنك شهر ايران و فرخ گوان * كه دارند چون تو يكى پهلوان
وزين هر سه برتر سر و بخت من * كه چون تو پرستد همى تخت من
بخورشيد ماند همى كار تو * بگيتى پراگنده كردار تو
بگيو آنگهى گفت شاه جهان * كه نيكست با كردگارت نهان
كه بر دست رستم جهان آفرين * به تو داد پيروز پور گزين
گرفت آفرين گيو بر شهريار * كه شادان بدى تا بود روزگار
سر رستمت جاودان سبز باد * دل زال فرخ به دو باد شاد

[ جشن آراستن خسرو ]

بفرمود خسرو كه بنهيد خوان * بزرگان برتر منش را بخوان
چو از خوان سالار برخاستند * نشستنگه مى بياراستند