بكنده دلم زين سراى سپنج * ز بس درد و سختى و اندوه و رنج
به دو گفت رستم كه بر جان تو * ببخشود روشن جهانبان تو
كنون اى خردمند آزاده خوى * مرا هست با تو يكى آرزوى
به من بخش گرگين ميلاد را * ز دل دور كن كين و بيداد را
به دو گفت بيژن كه اى يار من * ندانى كه چون بود پيكار من
ندانى تو اى مهتر شير مرد * كه گرگين ميلاد با من چه كرد
گر افتد برو بر جهان بين من * برو رستخيز آيد از كين من
به دو گفت رستم كه گر بد خوى * به يارى و گفتار من نشنوى
بمانم ترا بسته در چاه پاى * برخش اندر آرم شوم باز جاى
چو گفتار رستم رسيدش به گوش * ازان تنگ زندان بر آمد خروش
چنين داد پاسخ كه بد بخت من * ز گردان و ز دوده و انجمن
ز گرگين بدان بد كه بر من رسيد * چنين روز نيزم ببايد كشيد
كشيديم و گشتيم خشنود از وى * ز كينه دل من بياسود از وى
فرو هشت رستم بزندان كمند * بر آوردش از چاه با پاى بند
برهنه تن و موى و ناخن دراز * گدازيده از رنج و درد و نياز
همه تن پر از خون و رخساره زرد * ازان بند زنجير زنگار خورد
خروشيد رستم چو او را بديد * همه تن در آهن شده ناپديد
بزد دست و بگسست زنجير و بند * رها كرد ازو حلقهء پاى بند
سوى خانه رفتند زان چاهسار * بيك دست بيژن بديگر زوار
تهمتن بفرمود شستن سرش * يكى جامه پوشيد نو بر برش
ازان پس چو گرگين بنزديك اوى * بيامد بماليد بر خاك روى
ز كردار بد پوزش آورد پيش * بپيچيد زان خام كردار خويش
دل بيژن از كينش آمد به راه * مكافات ناورد پيش گناه
شتر بار كردند و اسبان بزين * بپوشيد رستم سليح گزين
نشستند بر باره ناماوران * كشيدند شمشير و گرز گران
گسى كرد بار و بر آراست كار * چنانچون بود در خور كارزار
بشد با بنه اشكش تيز هوش * كه دارد سپه را بهر جاى گوش
ببيژن بفرمود رستم كه شو * تو با اشكش و با منيژه برو
كه ما امشب از كين افراسياب * نيابيم آرام و نه خورد و خواب
يكى كار سازم كنون بر درش * كه فردا بخندد برو كشورش
به دو گفت بيژن منم پيش رو * كه از من همى كينه سازند نو
برفتند با رستم آن هفت گرد * بنه اشكش تيز هش را سپرد
عنانها فگندند بر پيش زين * كشيدند يك سر همه تيغ كين
[ شبيخون كردن رستم به ايوان افراسياب ]
بشد تا بدرگاه افراسياب * بهنگام سستى و آرام و خواب
بر آمد ز ناگه ده و دار و گير * درخشيدن تيغ و باران تير
سران را بسى سر جدا شد ز تن * پر از خاك ريش و پر از خون دهن
ز دهليز در رستم آواز داد * كه خواب تو خوش باد و گردانت شاد